تيمارستان

چند روز پیش فیلم The Jacket رو دیدم. محصول ۲۰۰۵، کار آقای John Maybury  با بازی آقای Adrien Brody که بازی بی نظيرشو از فيلم پيانيست به ياد داريم. اگه ندیدینش حتما ببینین. فیلم در مورد یک سرباز آمریکاییه به اسم جک که در جنگ اول آمریکا و عراق از طرف یه بچه 7-8 ساله توی صورتش تیر میخوره ولی نمیمیره. بعد از چند سال طی یک اتفاقی به اتهام قتل دستگیر میشه. ولی خودش یادش نمیاد کی و چه جوری طرفو کشته. روان پزشکان پلیس تشخیص میدن که جک دیوونس و میفرستنش به یه تیمارستان با اینکه علی الظاهر طرف چندان مشکلی هم نداشته. توی این تیمارستان پزشکی مشغول یک سری تحقیقاته که برای آزمایش تئوری هاش از مریض های همون بیمارستان استفاده میکنه. این آزمایشات باعث میشه که در هر مرحله از آزمایش جک به آینده بره.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

2 تا قضیه در مورد این فیلم جدیدا فکر منو خیلی مشغول کرده.

اول بحث دیوانگی. فکر کنید شما رو اشتباها بردنتون توی یه تیمارستان بستری کردن. حالا شما میخواین ثابت کنید که دیوانه نیستین و از اونجا مرخصتون کنن. چه جوری این کارو میکنین؟ طبیعتا اولین راه حلی که به ذهنتون میاد صحبت کردن با دکتر بخشه. خب! بفرما صحبت کن.

- سلام آقای دکتر

: سلام ... فرزاد جون امروز حالت چطوره؟

- به لطف شما آقای دکتر، بد نیستم. یه عرض کوچیکی داشتم.

: جانم؟

- آقای دکتر واقعیتش اینه که منو اشتباهی آوردن اینجا. یعنی من چون لباس سفید تنم بود، داشتم از دم در رد میشدم این نگهبانه منو با این دیوونه ها عوضی گرفت.

: خب؟

- خب نداره آقای دکتر ... میگم من دیوونه نیستم.

: میدونم جانم من که نگفتم دیوونه ای!

- خب پس مرخصم کنین برم دیگه!

: حالا یه چند روزی پیش ما باش، با بچه ها حرف برن. اینجا بهت خوش میگذره.

- آقاجان من کار دارم، زندگی دارم، الان دو روزه منو اینجا نگه داشتین! میگم من دیوونه نیستم!

: عزیز من میدونم، من که نمیگم دیوونه ای! میگم حالا یه کم استراحت کن. ببین چقد دوست پیدا کردی اینجا ...

- بابا اینا دیوونن، من چه جوری با اینا دوست بشم؟

: خب عزیزم همه مون یه جورایی دیوونه ایم. به قول شاعر که میگه ...

- گور بابای شاعر ... مرتیکه منو واسه چی اینجا نگه داشتی ... ولم کنین بابا چی از جونم میخواین؟

: پرستار ... آرام بخش تزریق کنین. ببرینش ایزوله!

- ......

 

خب! حالا مثلا میگی این که نشد. زنگ میزنم بابام بیاد منو ببره! رفتیم ملاقات.

 

- سلام بابا

: سلام پسرم.

- بابا میبینی به چه روزی افتادم؟

: چیکار کردی باز؟

- هیچی به خدا داشتم از دم در رد میشدم. اینا منو گرفتن آوردن اینجا ...

: عجب ...

- عجب چیه برو با رئیس اینجا حرف بزن منو از اینجا بیار بیرون.

: باشه حالا تو یه چند روزی اینجا باش تا ببینیم چی میشه.

- بابا من دارم دق میکنم اینجا. اینا میگن دیوونه ای. برو باهاشون حرف بزن.

: میدونم. باشه حرف میزنم. حالا خودت چطوری؟

- عجب گیری افتادیم ... تو به حال من چیکار داری پاشو برو با این رئیس حرف بزن بهش بگو من دیوونه نیستم.

: ...

- چیه نگاه میکنی؟ نکنه تو هم فکر میکنی من دیوونه شدم؟

: دیوونه که نه ... ولی خب حتما یه چیزی میدونن که اینجا نگهت داشتن دیگه. هرکی هم ندونه من یکی خوب میدونم که تو از همون بچگی یه نمه قاطی داشتی! یادت نیست میرفتی تو باغچه مورچه هارو با ذره بین میسوزوندی؟

- خب بچه بودم ...

: همون دیگه ... دکتر میگه مشکل روانیت ریشه در بچگیت داره. تازه میگفت از هر ده مریض 6 نفرشون میگن من دیوونه نیستم و اشتباهی اومدم اینجا. به نظر من بد نیست حالا یه مدت اینجا باشی. برات خوبه !!!

 

اینم از بابا! هر چی هم بگه دکتر یه جوابی داره بهش بده دیگه. اونم همشو باور میکنه.

 

: دکترش گفت ممکنه حالتش عادی به نظر بیاد. ولی ممکنه بعضی وقتها خیلی هم خطرناک بشه. همین پیش پای شما به من حمله کرد که چرا اینجا نگهش داشتم ...

 

بیا! فکر کنم حالا حالا ها اونجا مهمون باشم.

اگه علاقه دارین به این موضوع پیشنهاد میکنم کتاب دارالمجانین، شاهکار استاد سید محمد علی جمالزاده، و داستان من فقط برای تلفن کردن آمده ام از کتاب خداحافظ آقای رئیس جمهور، اثر گابریل گارسیا مارکز رو بخونین.

 

مورد بعدی سفر به آینده بود که اونم تو پست بعدی ایشاللا میگم. نمیخوام خیلی طولانی بشه.

 

/ 17 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ghazaleh

نگران نباش ؛ خيلي بهت سخت نميگذره ؛ چون بالاخره در اثر هم نشيني با ديوونه ها و خوردن قرص هايي كه پرستارا بهت ميدن خواه نا خواه ديوونه ميشي و از بودن كنار دوستاي جديدت بهت كلي خوش ميگذره! ولي يادمه كه خيلي وقت پيش تلويزيون يه سريال طنز نشون ميداد كه يه نفر عاقل رو گرفته بودن و بهش ميگفتن تو ديونه اي ... هر چي ميگفت من ديوونه نيستم ميگفتن همه ديوونه ها همينو ميگن! آخرش مرده گفت آره بابا! شما راست ميگين من ديوونه ام! اون وقت دكتره گفت هاااان! حالا معلوم شد كه عاقل شدي و با واقعيت كنار اومدي! بعدشم ولش كردن!

behzad

ايييی که وارديت که گفتی اييی يعنی چه؟؟

فرزاد

وارديت کدومه؟ چرا چرت و پرت ميگی؟ «غلط املايی گيرون» هم تازه مد شده ها ...

ترنم

سلام. يه بنده خدايی تعريف می کرد دوران خدمت سربازی که بوده يه ديوونه ميدن دستش که برسونه تيمارستان بعد از اونجا نامه بگيره که طرف رو تحويل داده و برگرده. دست بر قضا ديوونهه زرنگ بوده و جيم ميشه اين سرباز گرامی هم که حسابی از تنبيه و اينا می ترسيده ميره سراغ يه جوون سفيد کار که با سر و روی گچی مشغول کار بوده...

ترنم

... بهش می گه يه جايی هست می تونی بيای برامون سفيد کنی؟ طرف قبول می کنه و با سربازه راه می افته. تا کجا؟ درسته تا دم تيمارستان. برادر سرباز بهش می گه صبر کن همينجا تا من بيام. بعد ميره داخل و به پرستارها می گه: يه ديوونه از فلان جا اوردم که بنده خدا همش فکر می کنه سفيد کاره و ديوونه نيست و... بعد رسید میگیره و از در دیگه می زنه بیرون. دیگه ادامه ماجرا هم بگم تکراریه چون شما مفصلا باقی ماجرا رو شرح دادید. تا بعد

ترنم

دلم می خواست در مورد اخرين کامنتهاتون بنويسم ولی گفتم شايد يه روز يه پست در موردش بنويسم اینه که صرف نظر کردم. در مورد اينکه نگران شده بوديد سو ء تفاهم نشه هم بايد خدمتتون عرض کنم حتی اگه عرب هم بودم و حتی اگه به طعنه اون چيزها رو نوشته بوديد ناراحت نمی شدم...

ترنم

راستی اين اقا بهزاد چرا اپ نمی کنند؟!!

ترنم

راستيييييی فرموده بوديد قسمتهای مرصوص نظام رو براتون معرفی کنم. عذر می خوام اينو ميگم ولی شما واقعا يه وطن فروشيد. خوب يه خورده چشمهاتون رو باز کنيد. اين همه پول توی اين مملکت اون بالا بالا ها هاپولی هاپو می شه ولی جايگاهاشون همونجور محکم و استوار باقی می مونه. از اين مرصوص تر کجا رو سراغ داريد. فکر کرديد اينجا چينه که وقتی یه مسئول خطایی می کنه قبل از پیگیری دادگاه و فقط به خاطر عذاب وجدان خودش رو حلق اویز کنه. واقعا موندم اين چينيها چه جور توی اون نظام متزلزل زندگی می کنند؟؟!!

*رزا*

زندگی يعنی ديوانگی!خيلی حال می ده!!!

محمد

اصلا کی گفته ديوونه خونه جای بديه؟! مگه بده آدم واسه چند روزم که شده از شر وحشی دو دو تا ۴ تا خلاص بشه! شايد تو اون زندان آزادی باشه آزادی از ديکتاتوری عقل