چگونه در هزار سال پيش زندگی کنيم؟

قصه های هزار و یک شب که همتون شنیدین خیلی معروفه. البته اکثرا اسمش رو شنیدین. خیلی ها اصلا نمیدونن قضیه اینا چیه. شرکت من یه شرکت نرم افزاریه که در زمینه چند رسانه فعالیت میکنه. کار عمومی ما ساخت کتاب الکترونیکه. هر کتابی که به مذاق مردم خوش بیاد برمیداریم تبدیلش میکنیم به نرم افزار و میفروشیم. قبلا بیشتر رو پروژه های کوچیک کار میکردیم ولی الان یک سالی هست که کتاب هزار و یک شب رو داریم کار میکنیم.

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

اول برای اونایی که کلا تو باغ نیستم یه توضیح فسقلی بدم. زمان ساسانیان یه شاهی بوده دوتا پسر داشته. بعد از اینکه این بابا میفته میمیره این دوتا پسر قلمرو پدر رو نصف میکنن، نصفش مال این، نصفش مال اون. میرن و بعد از 20 سال میان دوباره همدیگه رو ببینن. تو این هیر ویری معلوم میشه که زن هردو به شوهراشون خیانت میکردن. آقا جفتشون میزنن زناشونو میکشن، یکی میره یه گوشه واسه خودش تنها زندگی میکنه، اونیکی هم هر شب یه دختری رو عقد میکرده صبح میکشته تا هیچ زنی نتونه بهش خیانت کنه. چون در واقع فرصت نمیکردن. یه شبه که نمیشه به شوهر خیانت کرد. کم کمش یه هفته وقت لازمه!! اونم اگه شوهرت ملک شهرباز باشه که دیگه واویلا.خلاصه هر چی دختر تو مملکت بود میکشه و دیگه دختر نمیمونه غیر از دختر وزیر خودش. گیر میده که یا باید بیاریش یا همتونو میکشم!! وزیره دوتا دختر داشته شهرزاد و دنیازاد. این شهرزاده که بزرگتر بوده میره و صبح که میشه شروع میکنه واسه شاه قصه گفتن. بعد قصه رو نصفه کاره میزاره و میگه منو نکشی فردا بقیه شو میگم. آقا شاهه خر میشه نمیکشتش. خلاصه این برنامه هزار و یک شب ادامه پیدا میکنه. شهرزاد تو این هزار و یک شب دویست و چهار تا قصه واسه شاهه گفته بوده. شب هزار و یکم که شهرزاد دیگه قصه هاش ته کشیده بوده میگه تموم شد ولی من تو این مدت سه تا پسر از تو دارم و ازت خواهش میکنم منو به این سه پسر ببخش و نکش. اونم نمیکشتش و دیگه قال قضیه کنده میشه. پس این جریانی که میگن شاهه بی خوابی داشته و شهرزاد رو استخدام کرده واسش قصه بگه همش چاخانه.

 

توی این دویست و چهار حکایت که نقل شده یکسری مسائلی هست که همش تکرار میشه.من این کتاب رو 9 بار خوندم. هزار و هشتصد صفحه بیشتر نیست.بعضی چیزاش جالبه میگم گوش کنین.

 

۱- عشق و عاشقی: اگر شما احیانا عاشق کسی بشین، امکان نداره بتونین بی دردسر بهش برسین، مگر اینکه دختر عمو پسر عمو باشین. وگرنه شما هزار قلم بدبختی میکشین، چندین بار خطر ازدواج با کس دیگه ای رو تجربه میکنین، از طرف پدرتون که شاهه (اگه پدرتون شاه نباشه مردم مگه بیکارن بشینن قصه شما رو گوش بدن؟) زندانی میشین و بعد از 10-15 سال بصورت کاملا اتفاقی همدیگه رو پیدا میکنین.

 

۲- درآمد و کسب و کار: در این مورد قضای روزگار خیلی مهمه. هرچی پول در بیارین یا از دست بدین از قضای روزگار بوده. اگر خیلی پولدارین در عرض یک سال همشو خرج دوست و آشنا میکنین و اینقدر لارج بازی در میارین که به سالی بی چیز و تهی دست میشین و شما را درمی باقی نماند. اگر هم پول ندارین دو تا کار میتونین انجام بدین. اول اینکه برین یه ماهی گندیده بخرین که مطمئنا از توش گوهر در میاد. دوم اینکه برین یه مغازه کرایه کنین و فکر اجاره ش هم نباشین خدا بزرگه. اونجا بشینین داد و ستد کنین تا به سالی اندوخته بی شمار شما رو حاصل آید. ولی دوتا کار هم نباید بکنین. یکی اینکه برین پیش یکی بهش بگین به من پول بده. چون احتمالا اون آدم یحیی برمکی نیست که هرچی داره بده به شما. اون یکی دیگه س که به غلامش میگه شما رو با چوب بزنه و بیرونتون کنه. دوم هم اینکه هیچوقت سوار کشتی نشین برین تجارت. چراشو تو قسمت ترابری بخونین.

 

۳- زیبایی شناختی: مردم به دو دسته اساسی تقسیم میشن. اول فقیر و بدبخت ها. دوم ملک ها و ملکزاده ها. دسته اول زشت و بد ترکیب و بوزینه و گوژپشت و سیاه روی هستن و از اونا رایحه نامطبوع به مشام میرسه. دسته دوم ماهروی و زهره جبین و لاغر میان و فربه سرین هستن و همواره دیدگان رو به خودشون خیره میدارند. مثلا اگر دیدین تو یه کلبه خرابه یه دختر نشسته که به ماه میگه برو بیرون مطمئنا اون یه ملکزاده س که از قضای روزگار به اونجا افتاده. یا اگه دیدین یه نفر شبیه ته سیگار اومده میگه من سلطان فلان جا هستم اون داره دروغ میگه. سلطان که اینقدر بی ریخت نمیشه!

 

۴- حمل و نقل و ترابری: اینجا دو تا قضیه رو باید بهش اشاره کرد. اول حمل و نقل زمینی. وسط یه صحرای بی آب و علف که رسیدین بدون شک شب میشه و شما میخوابین. صبح که بیدار شدین اسب سما گذاشته رفته و باید پیاده یک ماه راه برین و از ریشه گیاهان تغذیه کنین و رنجور و نزار بشین. ولی ایرادی نداره چون بعد از یک ماه به یه شهری میرسین که شاه اونجا یه دختر جیگر داره که اونو میده به شما و شما رو وزیر خودش میکنه. دوم حمل و نقل دریایی. بعد از 10 روز الی یک ماه ناگهان باد مخالف میوزه و کشتی شما رو به پاره سنگی میکوبه و غرق میشه. ولی بازم جای نگرانی نیست چون همه میمیرن ولی شما به تخته ای میشینی و به زودی به جزیره ای میرسی که همشون آدم خوارن. ولی عیب نداره عوضش اون طرف جزیره یه صیاد هست که بر حسب اتفاق داره میره همونجا که شما میرفتین. آدم خوبی هم هست، شما رو با خودش میبره! آخر سر فقط باید حکومت یه جایی رو بدین بهش.

 

۵- تشکیل زندگی مشترک: شما که بدون شک تک فرزند یه شاه بزرگی هستین چند تا کار میتونین واسه ازدواج انجام بدین. اول اینکه تو خواب بچه یکی از شاه های اونور دنیا رو ببینین و عاشقش بشین. باباتون وزیرشو میفرسته بابای طرف میگه نمیشه. بابای شما مجبوره باهاش جنگ کنه. شما 1 ماه بیمار میشین بعد میرین تو جنگ و کلی از خودتون رشادت و دلیری نشون میدین و خلاصه بعد از عمری بدبختی دختره رو میگیرین. یا اینکه بخواین با عمو زاده ازدواج کنین. سه سوت تشکیل خانواده میدین ولی اصلا خوب نیست. چون دختر عمو که خیلی هم خوشگله دو روز بعد میای میبینی با غلامک زنگی در آغوش هم خفته اند. ستاره به چشم اندرتون تیره میشه و باید تیغ بر کشیده سر از تن هردوشون جدا کنین. دردسر داره ولش کن. راه سوم اینه که به باباتون بگین اصلا دوس ندارین ازدواج کنین و از جنس مخالف حالتون به هم میخوره. بعد برین بخوابین تا دو تا از جن ها بیان و شما رو ببرن تو قصر یه شاه دیگه. بیدار میشی میبینی اووه چه لعبتی کنارت خوابیده. ولی جن ها دوباره برت میگردونن جای اول و تقریبا 25 سال طول میکشه بفهمی طرف کی بوده، کجا بوده و بری باهاش ازدواج کنی. روش آخر هم که از همه راحت تره اینه که بری تو مسابقه چوگان سعی کنی خوب بازی کنی تا دختر ملک خوشش بیاد و 2-3 سالی توسط دایه نامه نگاری کنین و بعد باباهه بفهمه دختره رو تبعید کنه به یه جزیره و پسره بره پیداش کنه با هم ازدواج کنن. 10 سال بیشتر طول نمیکشه.

 

۶- بهداشت و درمان: شما اگر سنتون بالای 40 باشه یا خودت یا دخترت بی برو برگرد یه مریضی داری که طبیبان از علاجش عاجزن. الکی هی پیش دکتر نرو چون دکتر های وطنی کاری نمیتونن بکنن. باید منتظر باشی یه حکیم سالخورده از یه شهر دیگه بیاد. اون بلده. فقط از من میشنوی به محض اینکه خوب شدی بکشش. شاخ میشه برات.

 

۷- امور اداری: هر مقامی هرجا که باشه ظالم و خونخواره به غیر از شخص خلیفه هارون الرشید. اگه کار اداری داری که حل نمیشه یه راست برو پیش خلیفه، به نگهبان ها شراب بده توش بنگ بنداز که بخوابن. بعد برو کنار پنجره خلیفه بگو به من ظلم شده. خلیفه خیلی به کلمه ظلم حساسه. زودی میاد به کارت میرسه.

 

۸- روابط اجتماعی: یه نسخه حاضر و آماده هست! همه نامرد و حقه باز هستن. پیرزنه میاد تو خیابون بهت میگه بیا بریم امشب مهمون من باش. داره کلک میزنه. پسره میاد بهت میگه این کیسه رو نگه دار فردا ازت میگیرمش، اونم داره کلک میزنه. جنه میگه منو آزاد کن هرچی بخوای بهت میدم! دست نزنی به خمره ها!! داره گولت میزنه.دو نفر در میزنن میگن ما تو راه موندیم امشب مارو مهمون کن. اون دو تا هارون الرشید و جعفر برمکی هستن الکی میگن ما مسافریم.

 

۹- توصیه های ایمنی: اولا هیچوقت تو بازار صراف ها نرو چون یه چیزی گم میشه همه میگن تو دزدیدی دستتو قطع میکنن. دوما هیچوقت تو مسجد نخواب چون خونه بغلی مال یه آدم پولداریه که دزد به خونه ش میزنه میان تورو میگیرن. سوما اگه یه پول مفتی گیرت اومد یکی گفت به من هم بده بهش بده چون اون فرستاده خداست داره امتحانت میکنه اگه ندی بیچاره میشی. چهارما اگه یه جن تورو سوار کولش کرد ببره آسمون نگو الله اکبر چون اون جنه کافره و از اون بالا پرتت میکه پایین. پنجما هیچوقت پشت سر خلیفه بد نگو چون کسی که داره گوش میده خود خلیفه س که لباس عوضی پوشیده. ششما اگه به جای برده بردن بفروشنت بین جمعیت اون پشت یه پسر خوشگل وایساده ولی پول نداره. یه کاری کن اون تورو بخره چون اون شاهزاده س که گم شده. هفتما اگه یکی اومد گفت همه سپاهتو بیار من با همشون جنگ میکنم سپاهتو نبر چون راس میگه یه تنه همشونو لت و پار میکنه. اون شرکان ابن ملک نعمانه. آخر از همه هم اینکه کسی شراب بهت داد نخور بابا توش بنگ ریختن چرا حالیت نمیشه؟ 20 بار تا حالا چیز خورت کردن بازم هر کی میاد شراب میده میگیری میخوری! خوب بنگه تو اون دیگه!!!

 

/ 10 نظر / 12 بازدید
Behzad

فکر نمی کنم هزار و يک شب رو بهتر از اين بشه تفسير و طبقه بندی کرد. ولی وقتی اينارو خوندم ياد تقريبا يک سال پيش افتادم. فرزاد خئش می دونه چی رو ميگم. يادش بخير، فکر نمی کرديم اينجوری بشه مگه نه؟

سیا

اينم يه جورشه ولی منم آپم بازم بيا پيشم

ترنم

سلام. جالب بود.هم اين پستتون هم پستهای قبليتون.حدود ۱۰/۱۲ سال پيش قصه های هزار و یک شب بين دخترهای سنين راهنمايی و دبيرستان مد شده بود. اون هم نه اصلش که نسخه های سانسوری و در پيتش. خوب من هم اهل اينجور داستانها نبودم چون می دونستم سر و ته يه کرباسن. ولی خيلی دوست داشتم بدونم شهرزاد چرا ۱۰۰۱ شب قصه می گه. بچه که بودم مامانم که عين صدا وسيما سانسور کردنش حرف نداره می گفت: شهرزاد يه اسير جنگی بوده که برای اينکه کشته نشه اين کار و کرده. فيلم سينماييش هم همونجور که خودت هم گفته بودی نشون می داد. تا اينکه ته و توش رو تو برام در اوردی. تا بعد....

ghazaleh

خيلي باحال نوشتي! البته از قيافت هم معلومه كه خيلي كتاب ميخوني! ولي بايد اين قصه هاي هزار و يك شب هم جالب باشه ها! فقط داستاناش يه كمي با زمان زندگي ما نميخونه ... يعني ميتونه برامون جالب باشه ولي فكر نميكنم اموزنده باشه! راستي اون تيكه كه گفته بودي اگه يكي بهت گفت بهم پول بده بهش بدين! يادم افتاد چند روز پيش كه داشتم ميرفتم دانشگاه يهو يه زني كه يه چشمش كور بود اومد گفت دخترم من گدا نيستمااااااااا! ولي پولم تموم شده يه دويست تومن بده بهم! منم كه پول خورد نداشتم مجبور شدم 500 تومن بهش بدم! چند روز پيش باز هم تو همون مسير ديدمش! داشت ميومد طرفم كه بازم ازم پول بگيره ولي من از يه راه ديگه رفتم كه بهش برخورد نكنم! فرستاده خدا هم فكر نكنم دو بار سر راه ادم سبز بشه! تازه هنوزم بدبخت نشدم!

بهار

سلام فرزاد جان این رو قبول دارم که خیلی ها آرزو دارن بیان ایران ولی این صورت مسئله رو عوض نمی کنه ما باید این روند رو اصلاح کنیم وگرنه ایران که برای همه ی ما عزیزه ، اما ای کاش ایران را آنطور که در خور شان ایرانی است اداره می کردند ممنون که به وبلاگ من اومدی موفق باشی

مژگان

واقعا ؟...چه جالب من اصلا نمی دونستم ماجرای اين قصه های هزار ويه شب اينطوری بوده !

ترنم

سلام. ميدونی احتمال زياد اقايی که به اسم بهزاد براتون کامنت گذاشتن بايد برادرتون باشن. چون توی اون پستی که در مورد تنوعات اسميتون نوشته بوديد اشاره کرده بوديد که مادر بزرگتون شما رو با برادرتون اشتباه ميگيره و بهزاد خطابتون می کنه. دليل دومم هم اينه که نوشتن بچهء لندن. حالا يه سوال برام پيش اومده می گم ايشون که تازه ازدواج کردن و به سلامتی تشريف بردن لندن اخه کی شدن بچهء اونجا بابا بهشون بفرماييد اجازه بدن مهر مدارک اقامتشون خشک بشه اخه(:

mozhgan

ما که از این هزار و یکشب،حتی یک شبشم نصیبمون نشد.تو گذشته زندگی نکن،حال را بزی(منظورم بزبا ضمه نیست ها) . از نرمال غذا خوردنتونم فهمیدم که نرمال غذا می خورید!!!!!!همین.فهمیدی؟؟؟؟

ترنم

سلام. عرض شود که کاملا با اینکه جسد خوش تیپ باشه، موافقم. و بعد اینکه بر عکس شما من از زبون عربی خوشم نمیاد. دبیرستان که می رفتم از دو درس بدم می اومد یکی شیمی یکی هم عربی. بر عکس از زیست و ادبیات و فیزیک خوشم می اومد حالا موندم چرا نمره هام تو عربی و شیمی بهتر از بقیه می شد. ولی کلا از نشستن سر کلاسشون هم بدم میومد. همیشه سر کلاس خمیازه می کشیدم. اما از لحن عربی خوشم میاد. اون هم نه در حرف زدن در خوندن....

ترنم

.....اهنگهای عربی خیلی خوش لحنن به خصوص اگه خواننده یه چیزی تو مایه های دشتی خودمون بخونه. اما اهنگهای ترکی. وقتی رضا زاده یه مدال جدید می گیره و تلویزیون داره تصاویرش رو بعد از مسابقه پخش می کنه، صدای یه مداح اذری رو که داره در مورد ابوالفضل می خونه رو روی تصاویر میذارن که اون لحن رو هم خیلی دوست دارم. توی فیلم تحفهء هند، اکبر عبدی یه اهنگ ترکی خیلی قشنگ رو می خوند که من هر وقت سوار ولووها می شدم و مجبور بودم کمدی تکراری و مزخرف تحفهء هند رو برای صدمین بار ببینم تنها دلخوشیم شنیدن اون ترانه ترکی بود..... خدایا از مشرق زدم از مغرب در اومدم. خودتون یه ارتباط معنا دار توی صحبتهام کشف کنید وقتی هم کشف کردید من رو هم خبر کنید تا بی بهره نمونم. فعلا....