حکايت افتادن عاشق و گلی شدن و گلی کردن او معشوق را

آن به خاطر اندر دارم که روزی به دارالفنون بر آن شدیم تا به تفرج دشت و دمن در آییم و کدر خاطر بزداییم و 10 تن ار دختران و پسران ماهروی همدل گشتیم تا به روز آدینه سوار گشته به نیت ناحیتی خوش و خرم به راه درآییم. که شاعر گفته:

 

سفر مربی مرد است و آستانه جاه               سفر خزانه ملک است و اوستاد هنر

به جرم خاک و فلک در نگاه باید کرد            که این کجاست ز آرام و آن کجا ز سفر

 

چون موعد سفر برسید قبل از طلوع آفتاب به محلی معین گرد آمدیم و سوار گشته به راه افتادیم و در آن میان صدیقی از اصدقا بود که دل به مهر یکی از دخترکان بنهاده بود و در آن روز چندان که محبت ابراز نمود اعراض بدید و او را حال چنان شد که تاب تحمل آوردن نتوانست و سرشک از دیدگان همی ریخت و این ابیات بر خواند:

 

ای یار قشنگ مو بلند مشکی پوشم             با لنگه ابرو هات شلپ شلپ نزنی تو گوشم

 

دختری از دخترکان سالاد الویه بساخته با سس مایونز بیامیخته بر ظرفی پلاستیک بریخته رنج حمل بر خود هموار کرده از بهر طعام ظهر بیاورده بود و چون به مقصد برسیدیم و تفرج کردیم، گرسنگی بر ما چیره شد. پس چرخکرده بر سیخ زده بر آتش نهاده کباب کردیم و بخوردیم و از نان و کباب و نوشابه و سالاد الویه چندان بخوردیم که ما را مجال بر آوردن نفس نماند. پس عزم بازگشت کردیم و به راه افتادیم.

 

پس به گذرگاهی صعب برسیدیم و از باران دوشینه زمین گل آلود بود و چندان گل به راه اندر بود که پای در آن فرو رفتی. پس مارا قصد بر آن شد تا مسیر معوض گزیده از کوره راه دیگری سفر ادامه دهیم و آن راه دوم اندکی پایین تر از راه اول بود.

 

آن دلداده به فراز بایستاده ما فرود آمدیم و سپس او دست دخترکان گرفته فرود همی آورد و به ما همی سپرد که جمله چنان کفش و لباس پوشیده بودند که گفتی به نکاح دختر عمشان همی روند و طی طریق در آن راه صعب آنان را بس دشوار بود.

 

پس نوبت فرود آمدن به آن دختر سالاد آورده برسید و آن پسر ظرف خالی از وی بستد و دست وی گرفته فرود آورد و به سلامت به ما سپرد. پس نوبت به محبوبه خودش برسید. چون او نیز فرود آمد و به راه افتاد. پسرک چون این بدید در فرود آمدن تعجیل کرد تا به محبوب خویش بپیوندد. از آن که ظرف بزرگ در دست داشت و او را یارای مدد گرفتن از درختان نبود، تعادل به هم نرسانید و لیز خورده به هوا بر شد و ظرف رها کرده میان گل بینداخت و سپس خود نیز بر روی ظرف فرود آمد و ظرف خرد کرده خود نیز تا زیر گردن به گل فرو رفت.

 

چون بر وی نظر افکندم دیدم که چشم بر محبوبه خود دوخته، شرم بر او چنان چیره گشته که گویی به نگاهش این بیت همی خواند:

 

بسیار زبونی ها بر خویش روا دارد          درویش که بازارش با محتشمی باشد

 

پس جمله بخندیدیم و او نیز چون خنده محبوبش بدید شاد شد و رنج افتادن فراموش کرد و به راه افتادیم و به هر قدمی او را همی گفتم: الله الله که با چنین جامه گل آلود پیش محبوبه ننشینی که او را نیز گلی کنی و مباد تا خاطر او از لباس تو آزرده شود. لیکن او را گوش بدهکار نبود و از خنده محبوبش در شوق بود و گوش فرا نداد و هیچ از عواقبش نیندیشید. که شاعر گفته:

 

تشنه سوخته بر آتش حیوان چو رسد      تو مپندار که از پیل دمان اندیشد

ملحد گرسنه در خانه خالی پر خوان         عقل باور نکند کز رمضان اندیشد

 

تمت.

 

/ 35 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

سلام ! اپ بکنی بد نيست البته وقفه يه هفته ای عاديه!(واسه من)

لاله

۲۷ام/...بسيار نيکو تفرجی بوده..خاصه ان بخش سالا الويه اش!..هوس انگيزناک..!..

شيوا

سلام خوبی مرسی که از سماجت من خوشت مياد ولی من فقط راه خودمو ميرفتم حالا هم که چشم خوردم

مهزاد

چی شد آخر معشوق هم گلی شد؟؟؟

الهه

چه قرتی بازيااين هفته های من چرا هی قر کمر می ده؟مثلن خواستی وبلاگتو ببری سلمونی؟

شتابناک

سلام . خوبی ؟ خیلی ممنون ... بابت همه چیز

ترنم

اين حروف چيه كنار فلش مي چرخن اين قرتي بازيها به تو نيومده...زشته مادر جمعشون كن

ora

صبح به خیر بلاخره آپ کردم این ارای گیج سر در گم بلاخره تصمیم گرفت دست از سر افکار بد بخت بر داره و ادای ادمها رو در بیاره بنابر این اگه بازم حوصله ی چرت و پرت خوندن دارید ،در خدمتم!

ديانا

سلام