حکايت مهتر اعمام و عيدانه‌ی طفلان

حکایتی مرا در خاطر است که خوشتر از آن کس نشنیده باشد. چون طفل خردسالی بودم همه سالی به هنگام عید نوروز به زیارت احباب و اصدقا شتافته در به جای آوردن فریضه صله رحم احتمامی تام داشتم. چون روز اول سال بر می آمد به معیت والدین و برادرم به دید و بازدید بپرداخته به شوق گرفتن عیدانه به خانه عم و خال همی شدیم و پس از معانقه و ابلاغ تبریک، مبلغی نقدینه بعنوان عیدانه گرفته باز همی گشتیم.

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

به سالی چون روز سوم عید بشد به خانه مهتر اعمام بر شدیم و پس از ادای فرایض مرسوم بنشستیم. خوان بگستردند. طعام خورده دست بشستیم و به انتظار عیدانه بودیم که عمو زادگان یکان یکان و دوگان دوگان درآمده بنشستند و جمله چشم بر دست کرم مهتر اعمام دوخته بودیم تا صدا زده عیدانه بدهد. لکن عم را کاری دشوار پیش آمده بود و عیدانه دادن او را به خاطر اندر نبود تا اینکه مرا نفس طالب، و شوق غالب گشت و صبرم نماند.

 

چون ساعتی بگذشت و از عیدانه خبر هیچ نرسید، به اشارتی عموزادگان را به غرفه ای که از آن دختر عمم بود فراخواندم. چون جمله گرد آمدیم گفتم: ما به شوق عیدانه گرفتن بدینجا آمدیم و لکن از احوال عم چنین پیداست که اگر جمله بر وی گرد آییم و عیدانه سوال کنیم، یک هزار تومانی که سهل باشد، هزار روپیه و هزار لیره ترک و هزار افغانی که ادنی پول عالم است هم از وی گرفتن نتوانیم. پاره ای از عمو زادگان گفتند: عیدانه دادنی باشد، نه گرفتنی! حاش الله که ما چنین سخنی به زبان رانیم! نه حد کودکان باشد که از عم و خال عیدانه تقاضا کند. اگر مهتری عیدانه عطا کند، کهتر به دیده منت پذیر باشد و اگر عطا نکند چاکر آستان! و در این معنی شاعر نکو گفته:

 

گر بکشد حاکم است                    ور بنوازد رواست

 

از عمو زادگان آنکه خردمند تر بود دست بر جیب برده ورقه کبود به در آورد. عموزادگان را چشم همچون بیضه ماکیان شد. عموزاده خردمند گفت: آیا نه دوست همی دارید که از اینان شما را نیز رسد؟ عموزادگان جمله گفتند: آری والله دوست داریم! عموزاده خردمند گفت: پس جمله به فرمان من باشید و غیر از آنچه گفتم نکنید. ما قسم ها یاد کردیم که هر آنچه او بگوید سر نپیچیم. پس عموزاده خردمند گفت: اکنون رای صواب این است که چون من سخن به انجام رسانم یکان یکان وارد غرفه ای که عم در آن است بشوید و در مقابل او به دو زانو بنشینید و هیچ سخن مگوید تا زمانی که ببینید عم دست بر جیب میبرد. چون دست عم بر جیب برفت فی الحال به یک صدا بگوید: ای عم، این روز سعد بر تو مبارک باشد. چون چنین کنید عم را یاد عید و جیب مقارن شود و او را عیدانه در یاد افتد. جمله به خردمندی و صحت رای او گواه داده یکان یکان به در آمده در مقابل عم به دو زانو نشسته و کف دستان بر زانوان بنهادیم.

 

هیچ سخن نگفتیم تا ساعتی بگذشت، ناگاه عم را دست بر جیب پشت شلوار برفت. فی الحال جمله به یک صدا آواز تهنیت در دادیم و خداوند را به مبارک گردانیدن این روز بر عم فراخواندیم. عم بخندیده هیچ نگفت. پس از ساعتی بار دیگر عم را دست بر جیب پشت شلوار برفت. بار دیگر آواز به تبریک بلند کرده برای عم از خداوند سالی پر برکت و مال و ثروت و صحت بدن و عظم بطن و کظم غیض و کفّ نفس مصلحت کردیم. لیکن بار دیگر عم بخندید و هیچ نگفت. چون بار سوم دست عم بر پشت برفت، دیگر بار جملگی ندا در داده برای عم از خداوند مغفرت و عصمت و طهارت و تکمیل ایمان و از آدم و شیث و نوح و هارون و یوشع و ابراهیم و لوط و موسی و عیسی و محمد و امیر المومنین و ابا عبدالله الحسین و دیگر بزرگان دین طلب شفاعت نموده از ادعیه وحدانیه آنچه مارا به خاطر اندر بود بخواندیم و از زیادی سخن چیزی نمانده بود جان از تن به در شود. لیکن عم باز بخندیده هیچ نگفت. در این هنگام پدرم از در در آمد. چون مارا بدان حال بدید، روی به عم کرده از چگونگی ماجرا باز پرسید. عم روی برگردانده بخندید و گفت: حال این طفلان ندانم که چون است که در برابر من بنشسته اند و هر آنگاه که من سرین خویش بخارانم مرا تبریک و تهنیت همی گویند!

 

/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ahmad

سلام آقا فرزاد . جالب بود . فقط پاراگراف اول نفهميدم اهتمام هست يا احتمام ! چون توی فرهنگ لغت هم چيزی نيافتم . شايد چيزی بر وزن افتعال باشد ! نمی دانم !

رزا

وای وای!اخرش گرفتين يا نه؟!اگه نه بگو خودم بيام ديگه کار به سرين نمی رسه!!!

شتابناک

خيلی باحال بود .. راستی تو چقدر خوب می نويسی .. از بچه های تبريز کمتر انتظار نميره . مطلب موريانه رو هم خوندم .. خوبه آدم يه همدم داشته باشه .. حتی اگه قرچ قرچ کنه ..سال سگ رو بهتون تبریک میگم .. از طرف هاپو کومار و بل و سباستین برفی(میلوسابق) سپید دندان . یوگی و دوستان و خلاصه جو و رکس و بقیه بر و بکس ....

ora

سلام.تهنيت.عاليجنابا!!! پوزش اين حقير را پذيرا باشيد. و خواهشمند است اين تاخير ،در عرض تهنيت به مناسبت چرخش دورگردان و ماه و زمان و فرارسيدن بهاران را حمل بر بي ادبی اين بنده ندانيد.زيرا که کار فراوان بود و ذهن آشفته و پريشان!!! سلامت عالی پايدارو سعادت عالی مستدام.

asal

ای تنبل چرا آپ نمی کنی؟ من هی بيام ای متن و ببينم هی به اون تيکه اش بخندم :))

محبوبه

سلام....ممنون که به وبلاگم سر زدی....پست شما رو خوندم ...جالب بود....فقط سبک نوشتاری تون خیلی فرق میکنه....یه سوال...منظوور از کامنتی که واسه من گذاشتی چی بود؟...موفق باشی.

tina

سلام مرسی.سبک ادبيت منو کشته فرزاد!

maryam

سلام ما هم هرسال که به خدمت پدر بزرگمو ميرفتيم منتظر افاضاتی از ايشون بوديم که ظاهرا بی فايده بود..تا اينکه من ودختر خالم شوهر کرديم و خالم که پيش خوونواده شوهر دخترش ابرويی! داشت با پدر بزرگم دعوا کرد که بايد به بچه ها عيدی بدی وگرنه ابروی چندين و چند سالمون به باد مبره تا اين که پدر بزرگ اسکروچمون اون عيد به هر کدوممون يه سکه تمام بهار عيدی دادن! در ضمن سال نو مبارک.

سانی

خيلی خنديدم نثر قديم حکايتت رو تعريف کرده بودي از دست اين عم و بچه ها :))

شتابناک

دوست خوبم سلام .. در مورد آن اطلاعاتی که خواسته بودم ممنون .. من دنبال يک دوست قديمی می گردم که کار تئاتر می کنه و دکترای الکترونيک تبريز هم می خونه .. واسه همين پرسیدم .. در مورد وبلاگ گروهی با همه احترامی که برای شما قائلم بعلت نداشتن فرصت معذرت می خواهم .. امیدوارم عذر مرا بپذیرید