من در اعصار مختلف

دوران ابتدایی:<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

وقتی معلم روش به تخته بود، صدای خروس در میاوردم. بعد همه برمیگشتن منو نگاه میکردن. معلممون از نگاه بچه ها میفهمید که کی بود اون صدا رو در آورد. وقتی همه سر ها برمیگشت به طرف من، من هم بر میگشتم پشت سریمو نگاه میکردم.

معلم: نظری، پاشو برو بیرون.

نظری: خانوم ما نبودیم ...

من: خانوم گوشمون کر شد از بس این پشت سر ما از خودش صدا در آورد.

معلم: اونم وضع نمره هاته. پاشو برو بیرون.

نظری در راه بیرون ...

من: خانوم چاقو هم میاره مدرسه.

نظری از در بیرون میرود.

من: خانوم به رژیم هم فحش میده ...

نظری در را میبندد.

من: ...

 

دوران راهنمایی:

کلاس رو گذاشتیم رو سرمون. من صدای تارزان در میارم. ناظم عصبانی در رو باز میکنه.

ناظم: اون برادرمون کیه که از باغ وحش فرار کرده؟

من: آقا برادرتون از باغ وحش فرار کرده؟!!!

بچه ها هر و کر ...

ناظم: ساکت ...

 

دوران دبیرستان:

معلم ادبیات سر کلاس درس کویر، دکتر علی شریعتی را میخواند. یک لحظه ساکت میشود. از پنجره بیرون را نگاه میکند. حس میگیرد. آرام و با دیزالو میگوید:

معلم ادبیات: بچه ها ... اگه خیال نبود آدم چیکار میکرد؟

من: آقا خیار؟!!!

کلاس منفجر میشود.

 

دوران دانشگاه:

 ترم 2، سر کلاس فیزیک 2، پروفسور بیدادی. این آدم دکترای فیزیک از آمریکا داره. تعصب تبریزی بودنش باعث میشه که غیر از تبریز تو هیچ دانشگاه دیگه ای تو ایران تدریس نکنه. به طرز عجیبی هم کچله. رو کله ش به رحمت خدا یه دونه هم مو پیدا نمیشه.

من: استاد نور میزنه ما تخته سیاه رو نمیبینیم.

استاد: خب پرده هارو بکشین.

من: استاد پرده ها کشیده س ...

ردیف آخر زیر صندلی ها میخندد.

استاد: خجالت بکشین ... 4 نفر روی هم 300 سالتونه. من 38 ساله تدریس میکنم کلاسی به این بی نظمی ندیدم.

 

عروسی داداشم:

وسط مراسم یکی از مهمونای تهرانی میخواد بره هتل. گیر داده که به یکی از بچه ها بگین منو ببره. توی پیلوت زنگ زدم به مهدی، ترکی صحبت میکنم.

من: مهدی کجایی؟

مهدی: سر کوچه م. اومدم سیگار بگیرم.

من: این زنیکه گیر داده منو ببرین هتل! بیا اینو با توله سگش بردار ببر هتل.

مهدی: اومدم.

من به خانم: همینجا باشین، گفتم الان میان دنبال ...

خانم: میدونم، خودم ترکی بلدم ...

من: !!!

/ 16 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ghazaleh

زيبا مينويسی ... به من هم سربزن!!!!!!!!!!!!!!!!!!

maryam

سلام ۱. نظری بعد از اين که اين همه اتيش سوزوندی چی کارت کرد؟۲. اون خانومه بعد از شنيدن اون حرفها چی کار کرد؟۳.ولی خيلی باحالی ها...چه کيفی ميکنن دور وری هات!!!

توحید

شيطنت تو خون پسرهاست ولی با دزهای مختلف که اين مسئله در دوست عزيز ما به حد اوردوز رسیده. تیمارستان..!!

asal

اوووون آخريه ديگه آخرش بود آدم سوسک بشه ضايع نشه :ديييييييييييييييييييييی خيلی باحال بود چقدر خنديدم

asal

در مورد قالب يکی از دوستان طراحی کرده البته با نظر من تغييراتی بهش داده شد اون نميدونم قصر هم من از اينترنت پيدا کردم براش فرستادم نميدونستم تو عکسهای بهتری داری الان هم ديگه همين باشه حالا قصر عسل قصه گو تو مسکو باشه چمي دونم والله:دي

مژگان

بعضي سوتي ها شيرينن اما همه آدما بزرگوار كه نيستن!

ترنم

... اما دوران دانشگاهت اون پروفسوره مغزش فسيل شده که با اين دانشجوها مونده اونجا و تدريس می کنه به نظر من استادی که اين هوااااااااااااااااا شمع محفل بشريته حيفه اونجا بسوزه و نور افشانی کنه و در اخر کاش و فقط کاش من جای اون خانمه توی عروسيه داداشت بودم چون دق و دلی نظری و دبير ادبيات و ناظمتون و اون منور الفکر دانشگاه رو يه جا با هم سرت در می اوردم... ديگه امری نيست... باشه. باييييييی

مژگان

بزرگ بشی چی ميشی بلااااااااااااااااا

مهدى

ايول. بابا دمت کرم. مثل جوونيای خودمی . کلی حال کردم .......

مهدى

من دبی زندگی می کنم