حکايت عاشق بزدل و ماهروی ۲

باقی حکایت عاشق بزدل و ماهروی

 

القصه، چون بزدل چنین گفت، گفتم: او دختری مه پیکر و نیکو صورت است و هر آینه طالبان چنین لعبتی فزون از شماره باشد و اینکه او ترا به همسری بگزیند دور از عقل است و لیکن بر مردان فرض است که در راه نیل به مقصود از هیچ کوششی فروگذار نکنند و تا حد توان در به جای آوردن امیال خود بکوشند و در این معنی شاعر نکو گفته:

 

به راه بادیه مردن به از نشستن باطل             که گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم

 

و گفتم: رای صواب در این است که پیش رفته سر سخن با وی باز کنی و مقصود دل بیان کرده، خواسته عیان کنی، باشد که به اذن خدای تعالی معجزه ای رخ دهد و مهر تو در دل او جای گیرد و مراد دل بیابی.

 

گفت: مرا چگونه روی سخن با او باشد که او بسی نیکو جمال است و مرا هیبت به کلاغی ماند. گفتم: در اینکه جمال او از تو نیکو تر است شکی نیست و اینرا کودک خردسالی تواند گفت و لیکن طایفه نسوان طایفه عجایب باشند و شود که آنانرا صورتی پسند افتد که به نان سوخته ماند و بسیار بود که خوش پسری آنانرا مقبول نباشد و شود که مهر نرینه ای در دل یکی از ایشان افتاده باشد و لیکن اظهار نکنند و این غنج و دلال باشد. گفت: راست همی گویی؟ من سوگند ها یاد کردم.

 

گفت: با این وجود من سخن گفتن نتوانم که مرا ترس از آن است که او جواب رد داده، مرا از آبرو ساقط گرداند. گفتم: قدری که من ترا بشناسم در این جمع ترا آبرویی نیست تا بریزد و گذشته از آن عاشق چون وصل معشوق خواهد آبرو و غرور و خودخواهی به زیر پای گذارد و تو چگونه ادعای عشق همی کنی و از آبروی نداشته ات همی ترسی؟ گفت: مرا تاب شنیدن جواب رد نباشد. گفتم: تو را تاب تحمل درد هجران چون باشد؟ گفت: والله آن نیز نباشد. گفتم: چون چنین است، پیش رو و سخن بگوی.

 

گفت: سر صحبت چگونه باز کنم که من پیش از این هیچگاه با هیچ زنی سخن نگفته ام مگر آنکه او مادرم بوده است. گفتم: "آره جون عمه ت". گفت: مرا مادر هیچگاه اذن منادمت با دختران نداده. گفتم: آن دوران گذشته و تو جوانی بالغ گشته ای. باید که صحبت دختران بر خود هموار داری و این خود فرصتیست تا خویشتن بیازمایی.

 

گفت: چون به نزد او برسم چه بگویم؟ گفتم: از آن بپرس که آیا او را فرصتی برای صحبت باشد یا نه. گفت: چون این بگویم او چه بگوید؟ گفتم: تو را از مکان دفن جدش بیاگاهاند. چه خواهد گفت مگر آنکه با تو به سخن گفتن بنشیند و الله الله که چون صحبت با او گرم کنی فراموش مکن که از او برای صرف طعام شب تقاضا کنی و هر گاه چنین نکنی عیش بر تو حرام خواهد بود و آشنایی بی صرف شام همچون آبگرمکن بی دودکش باشد که هر آینه مونو اکسید کربن بیاورد. گفت: آبگرمکن چه باشد که هرگاه حال و هوای داستان به عصر خلفای عباسی بازگردد آبگرمکن پیش از این اختراع نشده باشد. گفتم سخن کوتاه و دل قوی کن و پیش رو. گفت: چون روم؟ گفتم: برو. گفت: نتوانم. گفتم: توانی.

 

گفت: نزدیک روم، اگر بر من نظر افکند باز گویم لیکن اگر اعراض کند بازگردم. گفتم: خداوند خاک بر آن سر نکبتت کناد، من تو را چندان بی عرضه ندانستمی ... پیش رو و بپرس که آیا او را مجالی برای صحبت باشد یا نه. گفت: اگر کسی از کسان مرا ببیند چه؟ گفتم: خدای تعالی ترا از دید نامحرمان مستور دارد و اگر خواهی که دل از این بلیت قوی داری، ذکر: " یا ستار، استر به سترک الجمیل " گویان برو. بی میل به راه افتاد و یک گام پیش و دو گام پس مینهاد و از پس هر گامی برگشته به سوی من مینگریست و من به سر اشارت میکردم که برو.

 

برفت و از دیده مستور گشت و به اذن خدای تعالی پس از گذشت 20 ثانیه بازگشت و ناله کنان و بر سر کوبان و "وا حبیبتا" گویان همی آمد تا به نزد من برسید. گفتم: مبارک بادت این وصال یار و بوس و کنار. بازگو که ترا حال چون شد و ترا با معشوقه چه در میان گذشت؟ گفت: چون به نزدیک او برسیدم آنگونه که تو سپرده بودی پیش رفته سلام کردم و گفتم: بر من ببخشای، آیا شود که دمی به سخنان من گوش فرا دهی و مرا مجالی عنایت فرمایی تا مکنونات قلبی خود شرح کنم؟ نیم نگاهی به من افکنده شانه بالا بینداخته گفت: نه. پس روی برگردانیده برفت. من نیز به نزد شما باز آمدم.

 

پس جمله بخندیدیم و طپانچه بر سر و روی وی بکوفتیم و آن دختر نیز با یکی از اساتید ازدواج کرد و این بزدل هم کماکان در حسرت وی روز و شب میگذراند و ایشان بدین منوال خواهند بود تا روزی که هادم لذات و پراکنده کننده جماعات بر ایشان بتازد.

فسبحان من لا یموت.

 

/ 32 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بَر باد

با خوندنه اين خيلی چيزا دستگيرم شد. البته اون قبليا هم بی تاثير نبود ولی حلقه مفقوده اينجاست. يه بار که از اصلونسبت گفتی که ميرسيد به قاجار شاه از اونور داداش جونت زد سينقوله حافظو قيطون کرد.( یادمون نره که آق بهزاد انگلیس تشریف دارن و در مکتب چرچیل و تاچر کسب فیض میکنند و علی الظاهر که تورو هم از این فیوضات بی نصیب نذاشته) با این توصیف تو هم رفتی اونجا و اعلام موافقت کردی بعد اومدی اينجا دو تا پست ادبيه سنگين زدی. از همه اينا به اين نتيجه ميرسيم که....

بَر باد

...شما دو تا داداشيا قصد کرديد که حافظو با خاک يکسان کنيد تا تو بری جاشو بگيری. اما!؟؟!؟ اما؟!؟!؟ يه اشتباهی صورت گرفته؟!؟!؟! اونم اينه که: اينايی که تو نوشتی نثره و از اين بابت خودتو بايد جای سعدی جا کنی نه حافظ.

مژگان

شرمنده روی ماهت فقط اومدم يه عرض ادبی بکنم! وبرم بايد سر فرصت بيام ونوشته هاتو بخونم !

ترنم

خوف می بينم که هنوز بر باد جون دلش داغه... بابا به قران هم بهزاد گير داده بود .. نکنه می خواد فرزاد رو بکنه منجيه عالم بشريت؟ هان؟

ارا

خيلی باحال بود خسته نباشی!

ترنم

آپ کن ديگه حوصله مون سر رفت...

ياسی(رزا)

بايان=پايان بسکه غم انگيز بود اشک چشمام نقطه های پ رو جا گذاشت!

امير

سلام!خيلی جالب می نويسيد.تبريک ميگم!