اندر مضرات دروغ و رسوایی

گوش فرا دارید ای جماعت گوش فرادارندگان تا شما را بار دیگر به حکایتی نغز بنوازم و قضیتی خوشتر از قضایای پیشین بازگویم.

صدیقی از اصدقا (که همان پسرک حکایت عاشق بزدل باشد) به نزدیکی خانه ما خانه ای ابتیاع کرده به بازسازی مشغول بود و هر بامداد که من به نیت کسب روزی حلال رهسپار حجره خویش میشدم از مقابل بیت وی گذر میکردم و او را میدیدم که در سرمای استخوان سوز موسم شتا به راهبری عمله مشغول بود و دستور به ایشان همی داد و ماهی بدین منوال بود.

روزی به عادت معهود چون برابر بیت ایشان برسیدم، او را دیدم که ساعتی از طلوع خورشید نگذشته در آن برودت که تف را در هوا انجماد حاصل گردیدی ایستاده و به آب سرد مرکب پدر را همی شوید.

پیش رفته سلام کردم. رد سلام کرد. گفتم چون است این حال که بدین برودت مرکب همی شویی و در این سرما اگر سگ را بزنی هر آینه بیرون نیاید و ترا چه آمد که رنج این حال بر خود هموار نمودی؟

گفت: آگه نیستی که دوشینه به اینترنت دخول نموده چت همی کردم و در آن میان آی دی دلفریبی مرا پی ام همی داد و با او به گفتار بنشستیم و او را دختری یافتم بس خوش سخن و او را نام سویل بود و چون ساعتی به منادمت بگذاشتیم، بر آن شدم تا قراری گذاشته دیده به جمال یکدگر منور سازیم و موعد دیدار به ظهر امروز مقرر شد به مقابل دبیرستان انقلاب اسلامی و این از آن است که او را خواهری است که بدان دبیرستان تحصیل علم کند و چون ظهر شود او از بهر بردن خواهرش به مقابل آن دبیرستان آید.

گفتم: مبارک بادت این وعده دیدار و بر تو است تا کمر همت بر میان بسته و آستین غیرت بر زده در شستن ماشین همت بگماری و جامه بدل کنی و بهر رضای پروردگار به گرمابه نیز داخل گردی. سر بجنبانید و گفت: چنین کنم. پس وعده به بعد از ظهر بنهادیم تا در دارالفنون گرد آییم که ما را کلاسی منعقد بایستی شد.

من با وی وداع کرده از پی کار خویش برفتم و چون هنگام ظهر شد طعام بخورده به سوی دارالفنون به راه افتادم و چون برسیدم او را دیدم که در میان احباب و اصدقا بایستاده و ماجرا بازگوید که من چنین برفتم و سویل چنان بیامد و او را دویست و ششی بود آلبالوئی و حسن بدیعش طعنه به صورتگری چین زدی و فزونی جمالش زهد از دل هر زاهدی ببردی و زلفکانش بسان سنبل بر سمن پیرایه بسته و توده عنبر بر ارغوان بشکسته بود و او را میانی بسان موی بودی و چشمانی چون گوی و القصه چنان بود که شاعر گفته:

 

آذر و مانی که صورتهای دلبر کرده اند              بی رخ چون ماه و بی زلف چو عنبر کرده اند

عنبر زلف و مه رخسار آن دلبر مرا                            بی نیاز از صورت مانی و آذر کرده اند

هم سرین فربه او، هم میان لاغرش                         عشق و آرام مرا فربه و لاغر کرده اند

همچو زنجیر و زره کار مرا بر هم زده                         حلقه و زنجیر آن زلف زره گر کرده اند

 

و من چون آن بت مهرو را بدیدم در دام عشقش گرفتار آمدم و با اینکه ساعتی از دیدار نگذشته مرا میل بر وی بسی فزون است و ای یاران اگر تدبیری از بهر من ننمایید، هر آینه امشب را به صبح نرسانم و در غم دوری آن سیمین بر «سویل، سویل» گویان قالب تهی نمایم.

جمله آواز در دادیم که العیاذ بالله که این حالت در تو روی دهد و امید است تا به وصال وی برسی و بوس و کنار او ترا میسر گردد.

در این سخن بودیم که به ناگاه دختری از دخترکان بر ما بگذشت و نظری بر او افکند و گفت: «یا فلان، سویل را سلام من برسان» و برفت.

آن پسر چنان استری که بر وی نشادر گذارند از جای پرید و به دنبال دخترک بدوید و چون به وی برسید گفت تو سویل از کجا شناسی و او را با تو چه قضیتی در کار است و قسم ها یاد کرد که گر اصل ماجرا بیان نسازی ترا قیمه قیمه کرده پیش سگان بریزم.

دخترک گفت: سویل کدام است ای نابخرد که آنکه دوشینه با تو چت بکرد و وعده دیدار مقرر کرد من بودم که به آی دی ناشناس در آمده بودم تا با تو ظرافت کنم که مرا آی دی بسیار است و بسیار باشد که با کسان چت کنم و آنان مرا نشناسند. و من تو را بدین پایه کم عقل ندانستمی. چون باشد که دختری پسری را پی ام دهد و ندیده و نشناخته با وی قرار بگذارد؟

دخترک این بگفت و برفت و ما گرد آن پسر بگرفتیم و از چند و چون ماجرا جویان شدیم. او گفت: سویل این بود. گفتیم چون است که این بدیدی و نشناختی؟! گفت این ندیدم. گفتیم: سبحان الله! که دیدی؟ گفت: هیچ کس ندیدم. گفتیم: پس قصه چه بود؟ دویست و شش آلبالویی کدام بود و زهره جبین و فربه سرین کجا بود؟ اشارت به من کرده گفت: افسانه بپرداختم که این صبح مرا دیده بود و از قرار من مطلع بود و شرم مانع از این شد که بگویم که برفتم و دو ساعت تمام انتظار بکشیدم و هیچ کس نیامد.

پس کما فی السابق جمله بخندیدیم و طپانچه بر سر و روی وی بکوفتیم و این قضیت تا ماهها نقل مجالس و بحث محافل بود.

فسبحان من لا یموت.

/ 31 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترنم

يعنی چی الهه جون؟؟؟؟؟؟ باز که تو وبلاگت رو کن فيکون کردی...نمی خوای بنويسی ديگه چرا مطالب قبلی رو پاک می کنی؟؟؟؟؟ می خواستم بيام ببينم چی نوشتیدر مورد مخ فرزاد هم مطمئن نيستم چون قبلا جويدمش تموم شده..

الهه

کن فيکون چيه آبجی؟؟؟وبلاگم سر جاش حاضر و برقرار است ..واما مخ فرزاد ...چی بگم ديگه...همه اين اعجوبه ی تاريخ رو می شناسن ديگه ...

مهزاد

سلام دوسته خوبم..ممنون از کامنتت من برگشتم....و به توصيه شما دوستايه خوبم ديگه وقتی دلم گرفته آپ نمی کنم...بيچاره مردم چه گناهی کردن..که تو نتم که ميان..از غم ديگران بخونن...خلاصه آپ کردم ..قالبمم عوض کردم تا فضا کلی نو بشه ممنون اگه بيای راستی خودتم که خيلی وقته آپ نکردی بدو تا از من عقب نمونی

ترنم

انا لله و انا اليه راجعون با قلبی آکنده از غم و اندوه درگذشت جوان ناکام مهندس فرزاد غصان رحيق يا چه ميدونم رحيق غصان را به اطلاع کليه دوستان و آشنايان می رسانم. مجلس ختمی برای شادی روح ايشان- که فکر می کردن خيلی خوشتیپند ولی دريغغغغغغ از ذره ای شکل و شمايل- در مسجد محله شان برگزار می شود. حضور شما باعث تسلی بازماندگان و شادی روح مرحوم می گردد. خانواده های رحيق ..غصان..رحيق غصان..غصان رحيق

الهه

آخی...طفلکی...بياييد برای شادی روح مرحوم يک روز کامنت نگذاريم...و يک روز هفته های من را صفحه خانگی مرورگرهای وب خود کنيم...جمیعن صلوات

زينب

بچه ها ميگن به رحمت خدا رفتی. راس ميگن؟؟ نگو راس ميگن که من بغضم ميشينه

الهه

بابا حالا چرا گير داديم به جون فرزاد...ايشالا دنبال کارهای عروسيشه ...ما رو هم دعوت ميکنه که با آبکش آب ببريم ...

بــَـر بــاد

به جان خودم ديسی کرده بودم ولی گفتن اينجا يکی بيهوش شده منم زودی اومدم ببينم کيه که ميبينم تويی و نه که بيهوش نشدی بلکه مردی. گمونم اونايی که گفتن تو بيهوش شدی ميخواستن من يواش يواش بفهمم که يهو دق نکنم. و اما شاديه روحت قيژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ. آهان راستی ديدم که منو راهنمايی کردی و اسم اون خانوم خيالی رو نوشتی ولی حالا مشکل دوتا شد که به خودم مربوطه. از طرفی مثل اينکه زمزمه های عروسی مروسی چيزی در کاره! آره؟ کی به تو زن داده؟ ولی نه همون مردی. لَم يحتمل عروسی در کار باشه. ديدار به قيامت.

ترنم

وای فرزاد بيا ديگه...ملت رو از دل نگرونی در بيار. بيچاره ها نمی دونن دلشون رو برای حلوای ختم صابون بزنن يا کیک عقد...بيا از بلاتکليفی درشون بياد

غزال

چرا اپ نمی کنيييييييييييييييی؟