کوه به آدم نرسه، آدم به کوه نميرسه !!!

زمستون سال پیش بود. یادش به خیر اون موقع ها داداشم هنوز اینجا بود. تو دانشگاه یه مشکلی برام پیش اومده بود. (حرف در نیارین پشت سرم، منکراتی نبود، آموزشی بود ) یه روز صبح پا شدم برم دانشگاه که ببینم کاری میشه کرد یا نه.

داداشم گفت کجا میری؟

گفتم دانشگاه.

گفت وایسا منم بیام.

- تو کجا؟

- چیه مگه؟ میام دانشگاهتونو ببینم.

- باشه.

راه افتادیم رفتیم و تا ظهر هم دویدیم آخرش گفتن نمیشه که نمیشه. خسته و کوفته با اعصاب خراب اومدیم طبقه اول. اون موقع ها فقط تو طبقه اول میشد سیگار کشید. یکی یه سیگار روشن کردیم و نشستیم رو نیمکت که خستگی در کنیم. دو تا پک نزده بودیم که یهو دیدیم از ته سالن یه آقای روحانی خرامان خرامان تشریف آوردن و با حضورشون سالن رو نورانی کردن. چند تا از برادران مومن و متعهد بسیجی هم پشت بندشون سیر سلوک کنان چپ راست دانشجوها رو تحویل میگرفتن. حاج آقا بعد از کلی جواب سلام دادن و الطفاتات ملوکانه به مریدان و سالکان راه تقوا رسیدن به دو قدمی من و داداشم که با پر رویی تمام پا رو پا انداخته بودیم و در نهایت بی ادبی داشتیم تو محیط آموزشی استعمال دخانیات میکردیم. همین که چشمشون به ما دوتا از خدا بیخبر کافر افتاد، اول زیر لب چیزی گفت و یه نظر به سوی آسمان انداخت و یه لحظه مکث کرد که شاهد جمله معروف حضرت عیسی مسیح بود وقتی که به صلیبش میکشیدن که گفته بود: «پدر، آنان را ببخش، چرا که نمیدانند چه میکنند». بعد یک قدم دیگه نزدیکتر اومد و دست راستشو که به مصداق آیه شریفه خطاب به حضرت موسی: «ادخل یدک فی جبینک فی بیتک تخرج بیضا من غیر سؤ» داخل عباش فرو برده بود بیرون آورد و جلوی صورت من روسیاه گرفت و برای یک لحظه همچون بنده مومنی که در برابر رب الاعلی به قنوت ایستاده باشد، انگشتان دستش رو چنان به نرمی و تلطف تکان میداد که یادآور رقص برگ درختان در برابر وزش نسیم بهاری بود و چنان فضای روحانی رو به وجود آورده بود که دل هر مشرک و منافقی رو به سوی حق و حقیقت متمایل میکرد. ما هم که به مناسبت رسوب گناه تو دلمون غافل بودیم از چراغ هدایتی که پرتو میکرد تو چشمون و همونطور سیگار به لب غرق در منجلاب گناه مثل مرغی که به قطار نگاه کنه داشتیم نگاه میکردیم تا اینکه مصداق تقوا لب به سخن باز کرد و خطاب به ما دوتا آل یسار گفت: جوانان !!! این برادر مشرک من گفت: بعله ؟!! حاج آقا به لسان زمینی فرمود: شما دوتا خوش تیپ،شما دوتا خوشگل! شما دوتا دنبه! شما دوتا کره! شما میدونین الان چه پدری از دخترای این دانشگاه در میارین؟؟؟ آغا مارو میگی نیشمون تا بناگوشمون باز شد. حاج آقا ادامه داد: حیف این جوونی و این تیپ و هیکل میزون نیست که به آتش سیگار بسوزونینش و حرومش کنین؟! ببین لبهات چطور بنفش شده! ببین زیر چشات چطور سیاه شده! (مگه بنگ میکشیم؟) من اگر جای شما بودم همین الان خاموشش میکردم و تا عمر دارم لب به سیگار نمیزدم و شکر حق تعالی میکردم. من بی دین و ایمون که هنوز هم ارشاد نشده بودم گفتم: ولمون کن حاج آقا تورو به حضرت عباس! گیر دادی ها. گفت: نه! من خجالت میکشم اگر جوانی مثل تو اطراف من باشه و قدر جوونیشو ندونه! حتی غیر از خودش بقیه رو هم به آتیش این بلا بسوزونه. داداشم که دانشجوی اونجا نبود و تو گوش حاجی هم میتونست بزنه در کمال ناباوری باز هم در توبه که به روش باز شده بود رو نکوبیده گذاشت و گفت: بیا برو رد کارت حاجی اعصاب نداریم گیر نده. حاجی بازم اصرار کرد و داداشمون قاط زد. این تیکه شو به زبون لاتی بخونین. بهت میگم بیا برو پی کارت اعصاب ندارم. خلاف شرع که نکردیم داریم سیگار میکشیم به تو چه؟ برو روضه تو بخون تورو چه به این کارا آخه! دو خط مرثیه و پلوخوری دیگه این حرفا رو نداره دکتر شدی واسه من!!! آقا این برادرایی که پشت سر حاجی داشتن چش ابرو میرقصوندن که خفه شو! داداش ما هم که انگار نه انگار. حاج آقا هم ناراحت از اینکه نتونسته بود دو تا از بنده های گمراه خداوند رو به راه راست هدایت کنه و موجبات رستگاریشونو فراهم کنه و از طرفی هم هر چی از دهنمون در میومد بارش کرده بودیم، یه «نگه کردن عاقل اندر سفیه» به ما کرد و سری تکون داد و به مصداق آیه شریفه «خلق الناس، و اکثرهم لا یفهمون» راهشو کشید و رفت چند قدم اونور تر دوباره برگشت و یه نگاه دیگه هم به شهادت «رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران» انداخت و غیبش زد. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آقا این قضیه گذشت تا چند هفته پیش و مشکل آموزشی ما حل نشد. تا اینکه بهمون گفتن تو که همه جا رفتی، یه جا بیشتر نمونده اونم دفتر نمایندگی مقام معظم رهبری در منطقه × دانشگاه آزاده. میری اونجا پیش شخص نماینده، حاج آقا {...} مشکلتو میگی. (شماره منطقه و اسم حاج آقا رو نمیگم که مشکلی پیش نیاد)

حتما همتون بقیه قضیه رو حدس زدین و دیگه داستان مزه نداره. ولی حالا بقیه شم بخونین.

خلاصه یه نفر آشنا پیدا کردیم که ایشون هم از سربازان گمنام امام زمان بودن. خودتون که میدونین سرباز گمنام امام زمان رو به کی میگن. رفتیم یه ریش حسابی گذاشتیم و یه پیرهن یقه آخوندی هم قرض کردیم و تیپ بسیجی زدیم و اومدیم خدمت حاج آقا ... اذن دخول گرفتیم و این رفیق ما از جلو، ما هم از پشت سر وارد شدیم. تا چشممون به حاج آقا افتاد ... بعله. آقا چشمتون روز بد نبینه. دیدم همون حاج آقایی که گیر داده بود سیگار نکشیم، این همونه. به روی خودش نیاورد و نشستیم. حالا من هی اشاره میدم به این دوستم که بابا هیچی نگو، اوضاع وای دده س. اصلا نفهمید ... احوالپرسی که تموم شد، گفت حاج آقا حسب الامر که فرمودین از نیرو های ارزشی یه نفر برای کمک تو کارای کامپیوتری لازم دارین، این برادرمون رو آوردم خدمتتون که از برادرای فعال و مومن و متعهدمون هستن. چشمداشتی هم ندارن و رضای للهی آماده اجرای اوامرتون هستن. بعد یه کم نزدیک شد و تو گوش حاجی یه چیزایی گفت که حاج آقا یه خنده ای کرد و رو کرد به من و گفت: بعله بعله. (ع هارو هم چنان به غلظت ادا میکرد که من نگران چونه مبارک میشدم) قبلا هم با برادرمون آشنا شدیم. تا اومد به خودش بجنبه من پریدم وسط حرفش و گفتم: بله بنده شرف آشنایی با حاج آقا رو داشتم قبلا. حاج آقا عنایت خاصی به دانشجو ها دارن. همه اهل دانشگاه متفقا ایمان دارن که حاج آقا ناصح مشفق بچه ها هستن. بنده هم از نصایح پدرانه ایشون بهره مند شدم قبلا. حاج آقا که دهنش وا مونده بود یه کم زل زد به دهن من. انگار که میگفت عجب جونور پر رویی هستی، مرتیکه پاچه خور. امون ندادم حرف بزنه. گفتم: حاج آقا خاطرتون هست که در مورد همین دخانیات چقدر منو ارشاد کردین! به صاحب این روز عزیز قسم، (اونروز هم دوشنبه بود و روز خاصی نبود) از اونروز تا به امروز لب به سیگار و قلیون نزدم. به عنایت شخص شما به حمدالله از چنگ دود و دم خلاص شدم و الان هم به عون الله و قوته بیشتر سعی میکنم به اموراتی مثل ورزش و مطالعه و تزکیه نفس بپردازم تا موارد مکروهی مثل سیگار و غیره. همه اینا رو هم مدیون حضرت عالی هستم که با دلسوزی پدرانه ای که داشتین منو از چنگ دیو سیگار رهایی بخشیدین و به آغوش جامعه برگردوندین. تا من اینارو بگم حاج آقا یه دور تسبیح تموم کرده بود. یه کم هیچی نگفت تا من از رو افتادم. بعدش نمیدونم جدا باور کرد، یا به روی خودش نیاورد که گفت: به به ... چقدر عالی که زحمات ما هم بی نتیجه نمونده و با کمک خداوند و اراده خودتون شکر خدا سیگارو هم ترک کردین. از قیافتون هم مشخصه که مدتیه ترک کردی ... ماشالله رنگ و روت باز شده. خدا رو شکر. حالا مشکلتون چی هست؟ آقا مشکلمونو گفتیم و نامه دادیم و سه سوت زیر نامه مونو پاراف کردن و خلاصه حل شد و رفت.

اینو گفتم که یادتون باشه با شخص سلمان رشدی هم که طرف حساب شدین، یه جوری حرف بزنین که فردا پس فردا کارتون افتاد بهش رو داشته باشین. نگین کارم نمیفته. میفته. دیدین میفته !!!

 

/ 7 نظر / 8 بازدید
ghazaleh

اتفاقا ما هم يه دونه از اين حاج اقا ها تو دانشگاهمون داريم . چند روز پيش جلوي در انجمن دو تا دختر و يه پسر رو زمين نشسته بودن و داشتن حرف ميزدن . يكي از اون دخترا هم شلوار برمودا پاش بود و خلاصه ساق پاش معلوم بود ولي پسره كاملا جلوش نشسته بود به طوري كه هيچ احدي نميتونست پاي دختره رو ببينه! يهو حاج اقا از دور يه اشاره به پسره كرد و گفت بيا! وقتي كه رفت پيشش بهش گفت اين كاري كه تو الان داري ميكني اختلاط مشكل داره! مخصوصا كه پاي اون خانوم هم معلومه! ولي خوشم مياد كه تو هم كم پررو نيستي! در شرايط خفن ضايع هم كم نمياري!

Behzad

اتفاقا من خودم امروز که اين جريان رو خوندم ياد فرمايشات حاج آقا افتادم و از کاری که کرده بودم ناراحت شدم شديدا شديدا ! و ديگه تصميم گرفتم سيگار و قليون و اینا رو بذارم کنار. کاش همون موقع به نصايح حاج آقا گوش داده بودم.

مژگان

همون مثل قديمی آدم پله های پشت سرشو نبايد خراب کنه

منگوله

:)) ... ولی حالا قبل از هرچيز به من بگو ببينم برادر شما استعمال دخانيات سيگار ميکشين؟!!!! فزت برب الکعبه!....

هیچکس

وقت کردی يه ذره خاطره بنويس....

سیا

با اينکه اولين باره که دارم مطالبتو می خونم ولی خيلی جالب هستن ما هم در زايشگاهمان<ببشخيد همون دانشگاهمان> از اين مطالب زياد دتشتيم مخصوصن تو خوابگاه که.... نميگم سرت درد نياد بازم به ما سر بزن مستفيسمون کن

نازلی

از خاطرت قشنگتر تيترت بود