حکايت عاشق بزدل و ماهروی ۱

آن زمان که به دانشگاه مشغول کسب علم بودم، روزی از روزها به دانشگاه بر شدم که مرا کلاسی بود مهم و مرا قصد آن بود که در آن کلاس حاضر آیم و در پی کسب علم بودم و مرا از بازیهای زمانه آگاهی نبود. چون به طبقه چهارم رسیدم جمعی از احباب و اصدقا را دیدم که در کنجی از سرا جمع آمده وقت به بیهودگی و بطالت همی گذرانند. پیش رفته سلام بدادم و یکان یکان با هرکدام معانقه همی کردم تا اینکه در آن میانه چشمم به صدیقی از اصدقا افتاد که او را دلی کوچک چونان دل گربه ای بود و هر گاه دل او را گنجشگی به صبحانه خوردی هر آینه سیر نگشتی. القصه در آن جمع بنشستم و به صحبت و منادمت مشغول شدیم تا اینکه زمان کلاس فرا رسید. من همی خواستم تا برخیزم و به حجره اندر داخل شوم تا استاد بیاید و لیکن جمعی از حاضران مرا به ترک کلاس و دوام منادمت با ایشان ترغیب و تحریص میکردند. تا آنکه مرا اراده سست گردید و باز بنشسته دودانه استعمال کردن آغازیدیم. ساعتی نگذشته بود که جمعی برخاسته خداحافظی کرده برفتند و در میان ما نماند مگر آنکه از یاران نزدیک ما باشد. دور دودانه از سر گرفتیم. چون نوبت دودانه به آن رفیق بزدل برسید، از پله ها دختری نکو روی و مه سیما فراز آمد که حسن جمالش زهد از دل هر پارسایی ببردی و ایمان هر زاهدی بربودی و در خوبرویی چنان بود که شاعر گفته:

 

اگر تو روی نپوشی بدین لطافت و حسن            دگر نبینی در شهر، پارسایی را

سری به صحبت بیچارگان فرود آور               همین قدر که ببوسند خاک پایی را

 

چون آن رفیق مرا چشم بر وی افتاد از خود بیخود شد و چیزی نماند که روانش از تن به در رود. یاران گفتند: ترا چه آمد؟ چون است که گونه ات زرد میشود؟ مگر ترا عارضتی روی داده و اگر چنین است بگوی تا ترا نزد طبیب بریم. بزدل گفت: مرا درد چیز دیگریست. گفتیم: درد خود بازگوی تا در درمانش بکوشیم. گفت: مرا دردی نیست جز درد محبت. یکی از حاضران گفت: مگر همی خواهی تا زوجه ای اختیار کنی؟ بزدل به سر اشارت کرد که آری. چون حال چنین دیدم پیش رفته گفتم: زوجه اختیار کردن درد نباشد و تزویج موجب شادمانی و گشایش دل است و از رسول الله نقل شده که نکاح سنت من است و دیگر نقل شده که هر آنکه زوجه ای اختیار کند نیم دین مرا به اتمام رسانیده و این حکایت از آن کند که غم تو بی مورد است و بر تو فرض است که غصه به یکسو نهاده، زنی از زنان به همسری بگزینی و اگر کسی ترا منظور نظر نباشد از همین دانشکده زنی انتخاب کن که در این مکان هر گونه از ریز و درشت و زشت و زیبا یافت توان کرد و من صلاح در این میبینم که تو از برای ازدواج مریم را بگزینی که او دختری خوبروی و نیکو خصلت است. گفت: مریم نخواهم. گفتم: که خواهی؟ گفت آن خواهم که باریک میان و فربه سرین باشد. گفتم: افسانه را بگزین که او را میانی است از موی باریکتر و او خداوند سرین فربه است. گفت: افسانه نخواهم. گفتم: که خواهی؟ گفت: آن خواهم که خداوند چشمان درشت و موهای صفرا باشد. گفتم: لادن بگزین که چشمانی همچون چشمان آهو دارد و موهای او اصفر از صفرا باشد. گفت: لادن نخواهم. گفتم: روان من بکاستی بازگو که که را خواهی تا در مشکل تو تدبیر کنم. به انگشت آن دختر ماهروی نشان داده بر پشت بیفتاد. چون به خود آمد ناله آغازید و این ابیات برخواند:

 

بودم میان خلق یکی مرد پارسا                         قلاش کرد نرگس جماش تو مرا

پرهیز کرده بودم و سوگند خورده نیز                      کز بهر کام دل نشوم فتنه بلا

از بس که کرد چشم تو نیرنگ و جادویی      پرهیز من هدر شد و سوگند من هبا

 

چون ابیات به انجام رسانید، بار دیگر بیخود بیفتاد و چون دیگر بار به خود آمد گفت: ای یاران، مرا گمان این است که من از این درد بخواهم مرد و تا زنده هستم مرا از رنج هجران آن ماهروی گزیری نیست.

چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و لب از داستان فروبندم تا مابقی در پست بعدی بخوانید.

 

/ 21 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ghazaleh

والا تو دانشگاه ما که برعکسه ، یعنی دخترا میرن خودشونو آویزون پسرا میکنن و از درد عشق غش و ضعف میکنن!

ترنم

رفتم همه جا گفتم بيان وبلاگت که کامنتهات زياد بشن زود بقيه اش رو آپ کنی

زینب

چخبره اينجا؟ عروسيه؟ چرا منو خبر نکردی؟

فرزاد

چه تاثيری هم ميذاره رو همه ... شماها ديگه چرا اينجوری حرف ميزنين؟ حرف زدن خودتون يادتون ميره ...

بَر باد

مثليکه اينجا فعلا توطئه ای بر عليه من در کار نيست.

زینب

من نوفهميدم چرا که در زبان شعر و حکايت بيد. فقط اين را بفهميدم که آره تو نيز از دست رفته اي. فقط لطانه (لطفا) فرما در پست بعدي نام او را نيز بفرما.

بهزاد

گمان همی کنم که صديق شفيق تو را درد چيز ديگری بود. چه از نوشته چنين برآيد که وی از آنجاکه دودانه برای نخستين بار استعمال همی نموده، سرگيجه وی را غالب آمده و وی آن حال، به عاشقی و جنون تشبيه همی نموده است. پس از قول من وی را همی گوی که چهارپای درازگوش خودت هستی!!

ياسی(رزا)

عجب!اين زوجه اختيار کردن هم واسه هر کس داستانی داره ها! فرزاد جان اشاره های خوبی کردی به معتاد شدن يا شوهر کردن من!حتما؛ بهشون فکر می کنم واسه آپ نکردن می تونن دلايل خوبی باشن ولی قبول نيست تو فهميدی!

زهره

منم ميگم اين دانشگاه جوونای مردم از راه به در می کنه هيشکی باور نمی کنه بفرما تا ميرن دانشگاه فوری دودی ميشن بعدشم قاشق (عاشق نه ها همون قاشق ) می شن!!عجب !!