مرد

خیابون تربیت شاید از معروف ترین و شلوغ ترین خیابون های تبریز باشه. از چند سال پیش هم که سنگفرش شده و ماشین ها دیگه تو نمیرن. شده پیاده رو. پره از مغازه های رنگ و وارنگ از همه نوع. هرچی دلت بخواد. تو این خیابون چند تا پاساژ خیلی بزرگ هست. اسم یکیشون پاساژ نوره. طبقه سوم این پاساژ قدیمی که خانوم ها دیگه از اونجا بالاتر نمیرن چند تا رستوران هست که غذای مغازه دار های پاساژ رو میرسونه. با یه مغازه کوچیک خیاطی که پیرمرد خیاط که اونجا میشینه انگار 100 ساله که با کسی حرف نزده. یه قهوه خونه هم هست به اسم کافه نور. ولی کسی این اسم رو استفاده نمیکنه. معمولا یا میگن قهوه خونه یعقوب که اسم صاحب اونجاس، یا میگن قهوه خونه پرسپولیسی ها. سالهای 81 و 82 و 83 اونجا پاتوق من و چند تا از بچه ها بود. یادش بخیر هر روز ظهر که میشد کارو تعطیل میکردیم و هرکی هر جا که بود خودشو میرسوند پاساژ نور. زرشک پلو با مرغ حاج محمد چلوپز و بعدش هم چایی قلیون یعقوب. اگه پرسپولیس هم بازی داشت که دیگه توی قهوه خونه غوغا میشد. تلویزیون فسقلی شونو روشن میکردن و همه جمع میشدیم دورش و تا بازی تموم شه فقط برای یاالله گفتن به تازه وارد چشم از تلویزیون برمیداشتیم. حتی قناری های توی قفس کنار تلویزیون هم ساکت میشدن. انگار که اونا هم پرسپولیسی هستن. این قهوه خونه با همه چیزش یه قهوه خونه تمام و کمال بود. با همون رسم های قدیمیش که سیگار تو قهوه خونه ممنوعه و اگر هم خواستی سنت شکنی کنی و سیگار بکشی نباید با آتیش قلیون سیگارتو روشن کنی چرا که بی احترامی به قلیونه. با همون سوال همیشگی که از تازه وارد میپرسیدن که "بازی چند چنده؟" و اون هم بی خبر از همه جا میگفت کدوم بازی؟ یا نمیدونم! و فقط اگه جواب میداد 9 به 5 میفهمیدن که طرف خودش از اوناس ... و هر ریش سفیدی که وارد قهوه خونه میشد به پاش بلند میشدن و یاالله میگفتن و تا جواب یاالله رو نداده بود نمی نشستن. و عذر خواهی از بغل دستی که کسی نمیدونست به خاطر چیه، فقط به همدیگه میگفتن ببخشید. الان که اینا رو مینویسم خیلی خوب میفهمم بهزاد که اینا رو میخونه تو چه حس و حالیه ... یادش به خیر.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دو تا شخصیت خیلی معروف تو این قهوه خونه بودن. یکی یه پسر جوون بود به اسم سیاوش که عقب مانده ذهنی بود و همیشه خدا هم اونجا نشسته بود. قلیون مخصوص خودش رو هم داشت و با هیشکی هم حرف نمیزد مگر اینکه بهش یاالله میگفتن. اونیکی هم یه پسر 13-12 ساله بود که بساط واکس زنی رو جلوی قهوه خونه پهن میکرد و دائم بین صندلی ها ولو بود تا کسی کفشاشو بده براش واکس بزنه.

یه دوستی دارم، صرافی داره. امروز صبح رفته بودم پول خرد کنم. دیدم تو مغازه نیست. زنگ زدم گفت تا یک ربع دیگه میرسم. تو این یه ربع که داشتم جلوی مغازه قدم میزدم چشمم افتاد به همون پسر واکسی که تو قهوه خونه بود. صداش کردم و پوتین هامو دادم برام واکس بزنه. خودم هم نشستم کنارش و کم کم سر صحبت رو باز کردم. گفت دوتا خواهر دارم که از من بزرگترن. یه دایی هم دارم که عقب مانده ذهنیه. مادر بزرگم با داییم هم با ما زندگی میکردن. بعدش عموم فوت کرد. زن عموم هم با دوتا بچه اومد خونه ما. پدرم با حقوق شهرداری خرج 10 نفر رو میداد. بعد یه شب بابا خونه نیومد. چند ماه بعد کاغذ داد که من دیگه نمیام خونه، خرج 10 نفر رو نمیتونم بدم. الان ما 9 نفر تو یه خونه فسقلی اجاره ای زندگی میکنیم. پرسیدم خرجتونو کی میده؟ گفت از کمیته امداد برای مادر بزرگم چهل هزار تومن ماهیانه میدن. درآمد من هم میذاریم روش و زندگی میکنیم. درآمد رو طوری گفت که مجبور شدم بپرسم تو مگه چیکار میکنی؟ سرش رو بلند کرد گفت مگه نمیبینی؟!! رفتم تو فکر. یه جمله رو 100 بار با خودم تکرار کردم. اگه با درآمد یه واکسی و چهل هزار تومن کمک کمیته امداد 9 نفر میتونه زندگی کنه ... پس ما دنبال چی هستیم؟ به خاطر چی شب و روز حرص میخوریم؟ تو همین فکرا بودم که پسره گفت: تو همونی نیستی که میومدی کافه یعقوب اینا؟ گفتم چرا. گفت میخوام یه مشورتی باهات بکنم. گفتم خب؟ همینطور که هنرمندانه با فرچه ش نقش تک رنگشو روی پوتین های من میزد چند ثانیه فکر کرد و گفت: یکی خواهرمو میخواد ... بهش بدم؟

این احساس مسئولیت که فکر کنی تو بچه ی 13 ساله باید در مورد ازدواج خواهرت تصمیم بگیری ...

یا اینکه فکر کنی همینکه یه نفر پوتینهای درست و حسابی پاشه میتونه درست راهنماییت کنه. بدون اینکه بدونه طرف کیه و چیکاره س بتونه بگه که خواهرتو بهش بده یا نده ...

مثل یه مرد 40 ساله این حرف رو زد. چند لحظه فقط به صداش و لحن حرف زدنش فکر کردم. نمیدونستم چی باید بهش بگم. تا اینکه سرش رو بلند کرد و تو چشام نگاه کرد. انگار بهم گفت دوست ندارم خواهرمو بهش بدم، ولی به خاطر خرجش مجبورم ...

فقط یه جمله تونستم بهش بگم. خواهرتو بهش نده، خدا بزرگه. انگار منتظر بود یکی اینو بهش بگه. گفت باشه. انگار که گفته باشم اون قوطی واکس رو بده من. فقط گفت باشه.

کارشو که تموم کرد، پوتین هارو گرفتم و یه پونصدی بهش دادم. گفت خورد نداری آقا؟

گفتم باشه پیشت.

بازم گفت باشه ...

 

/ 24 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژگان

ازينا تو شهر پره ! ميدونی يکی از همين شبا که دشاتم سريال هزار بار پخش شده عروس آزادی رو می ديدم ! می گفت که ما ميخوای انقلاب کنيم که بچه هام برن دانشگاه وخونه وخلاصه اينکه همه چی بين فقير وغنی يکسان پخش بشه ...متاسفم که علاوه بر اينکه اين کار نشد ومملکت به گا رفت !! تازه فاطله طبقاتی هم خيلی بيشتر از قبل شد .هر چی می دوايم به اول خط هم نمی رسيم .

ghazal

می دونی من يکی دلم بيشتر به خواطر اين سوخت که قدر چيزا و کسايی که دارم نمی دونم

توحید

واقعا عالی نوشتی.ولی همه چيزهايی که بهشون اشاره کردی دارن از بين ميرن.اين خيلی تلخه.

maryam

سلام. مرسی از محبتت...

asal

چی بگم والله يه بچه سيزده ساله بايد تو مدرسه باشه درس بخونه اون وقت....

asal

حالا چی کار داری بخت مردم و ميبندی فضول :دييييييييی شايد خواستگارش آدم خوبی بوده :دييييييييييييييی

غزل

اينجورياست ديگه!

maryam

سلام دوست عيز..اومدم بگم اپ کردم....

asal

يه ساعت تو پست بالايی نوشتم ارور داد اين پرشين بلاگ کشته من و امروز با اين کامنت پروندنهای من

asal

گفته بودم که سلما هايک تو فريدا خوشگل بود که فقط ابروهاشو پيوسته کرده بودن که شبيه همون شخصيت واقعی بشه که به نظر من بهش ميومد و قشنگ بود