شبيه خوانی !

این قضیه طوری نیست که بشه خلاصه ش کرد. اما من هم نمیخوام زیاد طولانی بشه و خسته تون کنه. ضمنا لذتش به اینه که جریان رو به ترکی بشنوید، اما خب ...

ضمنا من خودم اعتقاد شدیدی به وقایع کربلا دارم و خدای نکرده با تعریف کردن این قضیه نمیخوام توهینی به بزرگترین ایدئولوژیستان تاریخ، امام حسین و یاران حضرت بشه. این قضیه واقعیه و هیچ ربطی به امام حسین و یاران ایشون نداره. هدفم رو همه تون میدونید، برای پست کردن هم منتظر شدم تا دهه محرم تموم بشه و بعد این کارو بکنم. اما باز هم اگر کسی فکر میکنه ممکنه دلخور بشه، منت بر سر من بذاره و این پست رو نخونه.

این قضیه برمیگرده به تقریبا 50-60 سال پیش. نزدیک تبریز دهی هست به اسم مشهد. حالا چطور اسم ده شده مشهد من نمیدونم. شاید عده ای مشهدی اونجا رو بنا کردند. خودشون که ترک هستند، دیگه وجه تسمیه شو نمیدونم. یک سال محرم شد و قرار بود توی این ده مراسم شبیه خوانی مثل همه دهات آذربایجان برگزار بشه. شبیه که میدونین چیه هر کی نقش یکی از شخصیت های کربلا رو بازی میکنه و وقایع رو به ترتیب زمانی اجرا میکنن. همه نقش ها آماده بود، ابا عبدالله و ابوالفضل و علی اکبر و سعد و حر و حرمله و ... همه بودند، شمر نبود. چون توی دهات رسم بود که بعد از شبیه مردم شمر رو کتک میزدند. بنابر این به هرکی میگن بیا شمر رو بازی کن میگه نه. یه دهاتی به اسم عباس رو میارن.

 

- عباس آقا؟

: بعله؟

- ببین تو به قیافه ت هم میخوره، بیا دو تا یه تومنی بهت میدیم، دو ساعت اینجا شمر شو!

: نه داداش کار من نیست.

- گفتم دو تا یه تومنی میدیم ها ...

: چقدر گفتی؟

- دو ساعت.

: من بیشتر از دو ساعت نمیمونم ها ... گفته باشم!

- باشه. برو لباس بپوش.

 

خلاصه لباس سرخ شمر رو تن عباس آقا کردند و یه قمه هم دادند دستش.

 

: نقش من چیه؟

- تو این قمه رو ببند به کمرت، وایسا کنار فرات. اگه ابوالفضل اومد، بهش آب ندی ها ...

: نمیدم.

 

وسط صحرا یه جایی رو با سیم جدا کردند و اون تو شبیه رو اجرا میکنن. یه طشت هم آب کردند گذاشتند یه گوشه که این هم مثلا فراته. شمر وایساد کنار فرات و نزدیک ظهر ابوالفضل سر اسبو برگردوند طرف فرات که بیاد و آب ببره. یه دهاتی دیگه هم به اسم محمد نقش ابوالفضل رو بازی میکنه. عباس یا همون شمر هیکل درشتی داشت، اما ابوالفضل از اون درشت تر بود. از قضا این دو نفر از قبل یه اختلافی هم با هم داشتند و چند بار تو ده کتک کاری کرده بودند. محمد گفته بود اگه عباسو بگیرم میدونم باهاش چیکار کنم. خلاصه سایه همدیگه رو با تیر میزدند. شمر دید که ابوالفضل داره میاد. وقتی نزدیک شد دید که محمده که ابوالفضل شده داره میاد ... ای داد بیداد ... من با این چیکار کنم الان؟ من که حریف این نمیشم ... ابوالفضل وقتی رسید جلوی شمر، شمر از ترسش به ابوالفضل گفت:

 

- سلام علیکم!

: علیک سلام عباس آقا. احوال شما؟

- فدات بشم آقا محمد، شما خوبین؟

: قربونت برم.

 

مردم گفتند: انگار شمر و ابوالفضل با هم رفیق شدند !!!

 

: عباس آقا اهل و عیال خوبن؟

- دعا به جون شما میکنن آقا محمد، چه عجب؟

: عجب به جمالت، اگه اجازه بدی اومدم آب ببریم.

- آب؟ نه ... شرمنده، نمیتونم اجازه بدم.

: نه اگه اجازه بدی من میخوام ببریم.

- ببین آق محمد، من خواهش میکنم، من دو تا یه تومنی قراره بگیرم، نون منو آجر نکن. اگه آب میخوای برو پایین تپه از چشمه پر کن و ببر، از اینجا نمیتونم آب بدم بهت.

: نه عباس آقا من میخوام از همینجا ببرم.

- نه از اینجا نمیدم.

: نمیدی؟

- نمیدم.

 

ابوالفضل شمشیرشو داد به دست چپش.

 

: مرد حسابی، دو تا شاه با هم جنگ میکنن، گناه اون طفل معصوم چیه؟ شما اجازه بده من آب ببرم.

- آخه اون موقع دو تا یه تومنی من میپره.

: به خاطر دو تومن علی اصغر رو تشنه میذاری؟

- خلاصه من نمیدم. هر کاری میکنی بکن.

: نمیدی؟

- نمیدم.

: نمیدی؟

- نمیدم.

 

اینجای صبحت که رسید، مردم دیدند ابوالفضل با دست راستش چنان سیلی محکمی خوابوند بغل گوش شمر، که شمر با کله رفت توی طشت ...

 

- ای خاک تو گور هر کی آب رو بست و مارو به این روز انداخت ... گوشم پاره شد ...

 

مردم گریه کردن رو فراموش کردن و همگی شروع کردند به خندیدن. سیم رو پاره کردند و وارد محوطه شدند. شبیه تعطیل شد و مردم عباس رو از زمین بلند کردند و لباسش رو تمیز کردند. کمی که آروم تر شد ابوالفضل به شمر گفت:

 

- عباس آقا سال دیگه هم میای ایشاللا؟

: من غلط بکنم یه بار دیگه از این کارا بکنم. سال دیگه من ابوالفضل میشم، تو شمر شو!

 

مرحوم تا زنده بود مردم "عباس شمر" صداش میکردند.

/ 17 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لاله

من مجبور شدم جريان رو واسه خودم يه بار ترکی ترجمه کم!..بيشتر بچسبه!/شما به هر کدام از وباليگ تشريف بياوريد مشرف نمودهاييد/ کيف کردی !..واست زنبيل گذاشته بودم در خونه ترنم اينا!

مريم

اخ ..چه کرکره خنده ای بوده اون روز!کاشکی منم اونجا بودم..بماند که ترکی نمی فهميدم!

مريم

منم اولش روم نمی شد برم غذا نذری بگيرم!ولی خب چه کنيم ..وقتی که تو خونت هيچی برای خوردن پيدا نميشه و همه رستوران ها هم بسته هستن اين بهترين راه بود!

کاغذپاره

متن زيبايی بود مثل هميشه. داشتم به فاصله ی ضدين فکر می کردم. هميشه بين عشق و نفرت، دوستی و دشمنی، شيطان و فرشته، گريه و خنده، شوخی و جدی، فاصله ی خيلی خيلی کمی وجود داره و برای همين، اضداد خيلی وقت ها به راحتی به همديگه تبديل می شن.

ترنم

اااااااااااااااااااااااااااااه آقا چه قالبييييييييييی حيف اين قالب با کلاس نيست که رو وبلاگ در پيتت باشه

سانی

چه قالب زيبايی شده ! دستت طراح قالب و اونی که اين قالب رو برات گذاشت درد نکنه واقعا!

ترنم

واييييييييي سانی جون احسنت به اين حسن سليقه

شتابناک

چقدر باحال شده اينجا .. دمت گرم فرزاد جان