حکايت عاشق و معشوقه در غربت

پنجشنبه عروسی برادرمه. خانمش ایرانی الاصل تبعه بریتانیای کبیره. حالا هی بگویید چت چیز بدیه! وقت تلف کردنه! میدونین، هر کاری عرضه میخاد. هر کاری لیاقت میخاد.حالا هی بشین چت کن مخ بزن، دختر تور کنی، آخرش معلوم بشه یارو یه سیبیل کلفت از روستای اولاجون تپه سفلی است که کلی وقت و هزینه گذاشته تورو سر کار بذاره! آدم اُزگَل تجارت الکترونیک هم که بکنه آخرش تخم دو زرده ای از آب در نمیاد. ولی آدمی که حواسش جمع باشه، اینطوری میشه. اون موقع ها که هنوز جاوا چت اختراع نشده بود و همه تو یدونه روم  قر و قاطی چت میکردن، یادم میاد چند تا سایت فارسی چت روم داشتن. ازجمله یکیش جوکستان بود. یادش بخیر. معلوم نمیشد کی به کیه. هرکی هرچی میگفت همه فکر میکردن با اونه، الا کسی که کارش داشتی. خلاصه تو این شرایط سخت و دشوار که جیگر سنگ از مشقت هایی که ماها تحمل میکردیم کباب میشد، اخوی ما با یه دختر خانم سایز جیبی آشنا شد که مقیم انگلستان بود و 5-4 سالی میشد که جلای وطن کرده بود. همون چند روز اول که با هم چت کردن برادر ما به بلای بی درمان عاشقیت مبتلا شد و تا چند وقت دیگه کارش به جایی رسید که در هجر او روزان از شبان باز همی نشناخت و پیوسته سرشک از دیدگان فروهمی ریخت و این ابیات بر همی خواند

از عشق روی دوست مرا خواب و خور نماند.......بی او قرار و صبرم از این بیشتر نماند
از تن یکی خیالم و اندر دو چشم من...........الا خیال آن صنم سیم بر نماند
روشن همی نبینم بی سوی او جهان...........گویی به دیدگان من اندر بصر نماند

خانم هم دست کمی از برادر ما نداشت و او هم به کمند عشق گرفتار گشته و دل در گرو محبت ترکی نهاده بود که آرام از وی ربوده و قرارش باقی نگذاشته بود و هر شب تا به سحر به بیداری می گذاشت و از محبوبش یاد کرده این ابیات بر می خواند.

آن کیست کاندر رفتنش صبر از دل ما میبرد........ترک از خراسان آمده از پارس یغما می برد

سالی بدین منوال گذشت و من هم که برادر را میدیدم که تنش نزار و گونه اش زرد میشود روزی به خلوت حال ماجرا باز پرسیدم. قضیه باز گفت و فریادی برآورده بیخود بیفتاد. چون به خود آمد این بیت برخواند.

دلم عاشق شدن فرمود و من بر حسب فرمانش ......در افتادم به آن دردی که پیدا نیست درمانش


او را وعده وصال دادم و به صبوری نصیحتش کردم. آهی برکشیده این ابیات بخواند.

گویند صبر کن که ترا صبر بر دهد.........آری دهد و لیک به خون جگر دهد
ما عمر خویشتن به صبوری گذاشتیم.........عمری دگر بباید تا صبر بر دهد

چون رنج فراق از حد گذشت، معشوقه عزم سفر کرده به دیدار عاشق بشتافت. به شبی دیدار میسر شد چنانکه شاعر گفته:

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم........از چرخ شکوه دارم و از روزگار هم

عاشق چون روی معشوق بدید از حسن و جمال وی در عجب شد و زبان به تکبیر و تحلیل گشوده خدای را به صنعتش و معشوقه را به فزونی جمال بستود و گفته شاعر بر خواند

عارض نتوان گفت که روی قمر است آن.......بالا نتوان گفت که سرو چمن است آن
هرگز نبود جسم بدین حسن و لطافت.........گویی همه روحست که در پیرهن است آن
فی الجمله قیامت تویی امروز در آفاق.........در چشم تو پیداست که باب فتن است آن
گفتم که دل از چنبر زلفت برهانم..........ترسم نتوانم که شکن در شکن است آن

و این ابیات نیز بخواند

کس بدین خوبی و رعنایی نرفت.........خود چنینی یا بعمدا میروی؟
گرچه آرام از دل ما میرود...........اینچنین میرو که زیبا میروی
روی از مردم نهان دارد پری..........تو پری روی آشکارا میروی

پس چندی به صحبت و منادمت بگذاشتند و زمان بازگشت فرا رسید. دو دلداده رنج جدایی را بر خود سهل نکرده سرشک از دیدگان فرو ریخته یکدیگر را وداع کردند. چون عاشق از پی معشوق نظر کرد، عنان اختیار از کف داده فریادی برآورد و این ابیات بر خواند

دلی از سنگ بباید به سر راه وداع........که تحمل کند آن لحظه که محمل برود
اشک حسرت به سرانگشت فرو میگیرم......که اگر ره بدهم قافله در گل برود
تا تو رفتی ز برم صورت بی جان گشتم.....همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود

پس روزگار کج خلقی از سر گرفت و عیش بر دو دلداده تنگ کرد و عاشق به چنان روزی ماند که هیچ شبی تا به سحر خفتن نتوانست. چنانکه شاعر گفته

عجبا للمحب کیف ینام؟.......کل نوما علی المحب حرام

و عاشق دمی از یاد معشوقش غافل نبود و هر آن به حسرت دیدار او آرام و قرار نداشت و پیوسته این ابیات برمیخواند

ای باد صبحدم گذری کن به سوی من......پیغام من ببر به بر ماهروی من
او را بگوی تا تو ز کویم برفته ای.......از آفتاب نور ندیده است کوی من
دل گوی کردم از پی چوگان زلف تو......چوگان خویش را خبری ده ز گوی من

معشوقه نیز در دیار غربت به یاد عاشق محزون بود و همواره از هجر او به رنج و تعب اندر بود. چندی بدین منوال بگذشت و حال برادر هر روز بدتر از روز پیشین میشد. پس روزی او را گفتم: دانی که من ناصح مشفق تو ام؟ گفت آری والله دانم. گفتم: کهتران را فرض است که مهتران را از آنچه بینند آگاه کنند و پندی را که سودمند است بازگویند. گفت: پند بازگوی. گفتم: ای برادر ترا در طریق نا صواب میبینم که خود به چندین رنج و تعب دراندازی و بسی هراس از این دارم که وجود نازکت آزرده ی گزند گردد و رای صواب این است که برخیزی و پریشانی از خود دور کنی و صبر پیشه کنی و خود چندین میازاری تا خداوند میانه تو را با معشوقه ات جمع آورد که نالیدن و گریستن چاره کار نباشد و مردان کار به هنگام مصایب دمی به جایی منشینند ولیکن چاره کار تو نخواهد بود مگر صبوری و من آنچه صحیح میدانستم گفتم و باقی تو دانی. سری جنبانیده نیم نگاهی به من افکنده به صدای محزون این بیت برخواند:

بیدل گمان مبر که نصیحت کند قبول.......من گوش استماع ندارم، لمن تقول؟

چون سال چهارم بر آمد معشوقه بار دیگر عاشق را وعده وصال داده این ابیات برخواند

بدان و آگه باش ای چراغ ترکستان......که هفته دگر آیم به پیش تو مهمان
به مهر هیچ بتی ناسپرده ام دل خویش.....چنانکه بردم بازآرمش بر تو چنان

و او را به فراهم آوردن اسباب بزم بفرموده گفت:اسباب بزم چنان مهیا کن که به شهر اندر کس چنین بزمی ندیده و نشنیده باشد. برادرم گفت: سمعا و طاعة. پس برخاسته به گرمابه شد و چون بیرون آمد آستین غیرت بر زد و کمر همت به میان بر بست و اسباب لهو و لعب از چلو و کباب و باده و شراب و نقل و ریحان و صدر و اشنان و شمعدان های زرین و تنگهای بلورین حاضرآورده به استقبال معشوقه بشتافت. چون معشوقه وی را دریافت، گفته شاعر بر خواند.

دور از تو جان سپردن، دشوار بود یارا ...... گر بی تو زنده ماندیم، معذور دار مارا

چون به بزمگاه آمدند دختر فرمود تا قاضی و شهود حاضر آورند. چون حاضر آمدند دختر به اذن پدرش قاضی را بفرمود تا کابین وی را به چهارده سکه زر سرخ به جوان ببندند و شهود را شاهد گرفت. چون قاضی صیغه نکاح بخواند دختر آنان را اذن خروج داد. و  به سعادت و کامیابی با یکدیگر زندگی کنند. خداوند سایه رحمت خویش از آنان دریغ مکناد تا روزی که بر هم زننده لذات و پراکنده کننده جماعات ایشان را در یابد.

 

همه اشعار از سعدي، سنايي، حافظ و ميرزا سروش

/ 1 نظر / 28 بازدید
uldooz

اين چت اينقدر ها هم که ميگن چيزه بدی نيست. برای تو و داداشت هم آرزو می کنم زندگی قشنگی داشته باشين . من ميگم هر آدمی به اندازه ی دلش عاشق می شه و به اندازه ی عقلش از زندگيش لذت می بره!!!