برف پارو کنون

 با این بارش سنگین برف تو این 3 روز اخیر که توی تبریز رخ داد و راه افتادن برف پارو کن های زحمتکش توی کوچه ها و خیابونا و اجرای سمفونی مشهورشون توی معابر عمومی یاد یک قضیه ای افتادم.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

زمستون سال 78 یا 79 بود. برف خیلی سنگینی هم باریده بود. به قول خودمون از اون برف های تبریزی که اگه کسی تو تبریز زندگی نکرده باشه نمیتونه منظورمو از برف تبریزی بفهمه. مطمئنا غیر تبریزی ها تجربه نکردن برفی رو که مثل شکر دونه دونه جدا از هم باشه و از شدت سرمای 20- درجه ای حتی یک صدمش هم آب نشه که برف رو به هم بچسپونه و پات تا زانو بره توی برف و حس کنی که دیگه نمیتونی پاتو از اون تو در بیاری.

یه روز رفته بودم خونه خالهم. خونه خالم اینا یک طبقه و نیم بود که اون نیم طبقه بالایی جلوش یه چیزی مثل بهار خواب داشت که در واقع میشد پشت بوم طبقه پایینی. یه نور گیری هم اون بالا بود که زیرش میشد حیاط خلوت طبقه پایین و نورگیرش هم شیشه ای بود. منتها برف همه نور گیرو گرفته بود و حیاط خلوت پایین رو از همون یه ذره نور خورشید ضعیف که با هزار جون کندن از لای ابر ها بیرون میومد هم محروم کرده بود. اینم نشون به اون نشون که دست کم نیم متری برف روی پشت بوم بود که تونسته بود نور گیر 40-30 سانتی رو بپوشونه.

خلاصه رسیدم و نشستیم و یه کم که گرم شدم صحبت از برف و سرما که موضوع همیشگی صحبت های غیر سازمان یافته س شروع شد. خاله شروع به شکایت کرد که بهار خواب پر برفه و شوهرش هم شب ها دیر میاد و توی خونه هم پارو ندارن که برف هارو پارو کنن. این یه نکته خیلی عجیب بود. چون توی هر خونه تبریزی که تشریف ببرین 3 تا چیز مسلما تو اون خونه هست. سماور و سفیداب و پارو. یعنی ممکنه یه خونه ای تلویزیون نداشته باشه، ولی این 3 تا رو بی برو برگرد داره.

خاله که این حرفا رو زد غرور جوانی و حمیت دلیری ما را بر آن بداشت که بعد از ناهار برم و یه دونه پارو بخرم و بیام برف بهار خواب رو پارو کنم. ناهار هم خورده شد و من داشتم کم کم راه میافتادم که برم و به وظیفه اخلاقیم عمل کنم که یه هو یه صدای آسمونی تو گوشم پیچید و منو از خود بی خود کرد. خوب گوش دادم و متوجه شدم که صدا از تو کوچه داره میاد و یه نفر با هنر مندی تمام با یک صدای ششدانگ داره تو دستگاه یخ بندون، گوشه برف پارو کنون رو اجرا میکنه. انصافا هم صدای خوبی داشت و حق هنر موسیقی رو ادا کرده بود. برقی پریدم درو باز کردم و صداش کردم. مردی بود حدودا چهل ساله و با چهره ای که مشخص بود تبریزی نیست و با جای سیلی روزگار روی گونه ش که نشون میداد تو این چهل سال عمرش به اندازه 80-70 سال سرد و گرم روزگارو چشیده. پارو بر دوش و پاها چکمه پوش وارد شد. هدایتش کردم به طبقه بالا و گفتم اینا رو پارو کن بریز تو حیاط و خودم هم اومدم پایین. هنوز پله آخر رو پایین نیومده بودم که دیدم یه صدای گوشخراشی اومد و از توی نورگیر قریب به یک وانت برف ریخت توی حیاط خلوت روی شیشه های آبلیمو و سرکه و ترشی. دویدم تو حیاط خلوت و بالا رو نگاه کردم. دیدم یکی از شیشه ها شکسته. یه باریکه نور هم به قطر نیم متر از جایی که شیشه شکسته بود و برف ها ریخته بودند پایین افتاده بود روی برف هایی که کف حیاط خلوت رو پوشونده بود. برف سفید زیر نور ضعیف خورشید برق میزد و چنان صحنه رمانتیکی رو به وجود آورده بود که دوست داشتم ساعتها بشینم اونجا و چشمک زدن برفها رو تماشا کنم. هاج و واج از اینکه این آدم شیشه رو برای چی شکسته و چرا برفها رو به جای حیاط تو حیاط خلوت ریخته و چند تا سوال دیگه صداش کردم. جواب نداد. دوباره صداش کردم و یه هو دیدم از توی برفهایی که توی حیاط خلوت ریخته بود یه هیکلی داره تکون میخوره. اولش خواستم فرار کنم. بعد دیدم مثل یه آدم برفی که تکون بخوره پاشد و نشست و شروع کرد به آه و ناله و مالیدن نشیمنگاهش. متوجه شدم که این همون بدبخت ننه مرده س که میخواسته برفا رو پارو کنه. گفتم چی شد؟ گفت افتادم. بعد از این توضیح کامل و شیوایی که تمام زوایای تاریک و مکتوم قضیه رو بر من هویدا کرد با هزار بدبختی بلند شد و لنگان لنگان در برابر دیدگان مبهوت من و خاله، به طرف در خروجی به راه افتاد. همینطور نگاش کردیم تا رفت بیرون و درو بست.

الان 6-5 سالی از اون ماجرا میگذره. هر موقع به اون مرد که فقط یه کلمه «افتادم» رو از دهنش شنیدم فکر میکنم همش با خودم میگم بالاخره چه بلایی سرش اومد. نمیدونم به خاطر برف متوجه نشده بود که شیشه س و پاشو گذاشته بود روش، یا اینکه پاش لیز خورده بود و افتاده بود روی شیشه ... هر چند که توی نیم متر برف آدم لیز نمیخوره. خلاصه که خیلی فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم. فقط میگم چقدر خوبه که من برای پول در آوردن در سطح زمین فعالیت میکنم نه در ارتفاع 3-4  متری  و اونم روی یه شیشه.

 

/ 20 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شتابناک

سلام .. خيلی بامزه می نويسی .. در ضمن من خيلی تبريز رو دوست دارم خيلی .. اون قضيه تيمارستان هم بامزه بود .. من آپ هستم .. به من سر بزن .. به خدا آپم .. نه نيستی .. به خدا آپم ....

asal

اين پيشنهادت منو کشته. شايد وقتی حالم بهتر شد اين کارو بکنم.

ترنم

سلام. نمی دونم من خيلی خوش خند ه ام يا موضوعی که شما نوشتی خنده دار بود. بيچاره اومد شيشه رو شکوند محيط رو رويايی کرد و با نشيمنگاه کج از خونه رفت بيرون و عينه فيلمها فقط هم يه جمله گفت:( افتادم). ببين من مطمينم ای يارو دستی در هنر داشته. نمی شه که ادم اين همه بلا سر خودش بياره و اين هوااااااا ضرر و زيان به صاحبخونه وارد کنه و اون همه فضا سازيه رمانتيک انجام بده و اخر سر فروتنانه فقط بگه:( افتادم). واييييييی خوبه دانشجوها رفتن فرجه وگرنه می گفتن اين خانومه ديوونه است هی تایپ می کنه هی غش و ريسه ميره

مژگان

خب چرا دستمزد يا نشيمن مزد طفلي رو ندادين؟ خب اگه شكسته بوده باشه(ماضي مستقبل بعيد)چي؟ جريان اون افسره هم اين بود كه خانم بودن .يس.صدا ميرسه؟؟

توحید

اطلاع رسانی شغل انبياست!

ترنم

شما هم که اپ نمی کنيد! می گم نکنه اين دفعه مامانتون امدم پيش شما. اگه اينجوريه می گم نمی دونيد پس چرا بهزاد اپ نمی کنه؟؟؟!!!

ترنم

نگفتيد چرا بهزاد اپ نمی کنه؟

asal

آره مهمه برو بخور و حال کن. خوشمزست.

AmO0o Sia

او نمی ميرد... باز گشت گودزيلا

فرزاد

معلومه که نمردم! الان آپ ميکنم.