شيشه

آنها را تنها گذاشتند تا حرف هایشان را بزنند. پسر زانوهایش را به هم چسپاند. دختر گردنش را کج کرد و به گوشه های سقف خیره شد. پسر گلویش را میمالید. سرش را بالا گرفته بود ولی پایین را نگاه میکرد. دختر نفسش را تو کشید و دیگر بیرون نداد.

پسر دنبال چیزی میگشت تا به آن فکر کند. اسم پسر همکارش چی بود؟ یادش بود. به ساعتش خیره شد ... چند بار تا حالا باطری ساعتش را عوض کرده بود؟ این که دیگه فکر کردن نداشت ... 2 بار. چیزی نبود که یادش نیاید. چیزی نبود که به آن فکر کند.

دختر نفسش رو بیرون داد. ولی خیلی آرام این کار را کرد که صدایش زیاد بلند نباشد. چرا پسر حرف نمیزد؟ خجالت میکشید؟ اصلا از مرد های خجالتی خوشش نمیامد. ولی هر چه بود از خواستگار دیگرش که در گاوداری کار میکرد و ممکن بود بعضا بوی گاو بدهد بهتر بود. به سقف خیره شد. تار عنکبوت !! چطور مادرش اصرار نکرده بود که قبل از آمدن مهمانان سقف را تمیز کنند؟

پسر از پنجره بیرون را نگاه میکرد. مگسی با شیشه کلنجار میرفت. احمق. فکرشم نمیکنه که اگه فقط چند متر به عقب برگرده میتونه از در بیرون بره و برای همیشه از خطر کشته شدن توسط مگس کش خلاص بشه. مگس دیگری به اولی پیوست.

پسر گفت: "مگس زیاد شده ..."

دختر بی درنگ جواب داد: "بله". تابستان مگس زیاد بود. پارسال برادرش از کف پوتین کهنه ای مگس کشی ساخته بود. آن مگس کش کجا بود؟ نمیدانست. آخرین بار کی آنرا دیده بود؟ اینرا هم نمیدانست.

پسر فکر میکرد ... بله ! فقط گفت بله ... یعنی نظر دیگری نداشت؟ چه نظر دیگری میتوانست در مورد زیاد بودن مگس ها داشته باشد؟ اصلا این چه حرفی بود که او زده بود ؟!! مگس؟ باید چیز تعیین کننده تری در زندگی آینده آنها وجود داشته باشد. مگس. مگس چه فرقی به حال آنها داشت؟ میتونست وسواس یا پاکیزگی دختر را مشخص کند. اما او گفته بود بله. بله یعنی چی؟

دختر فکر میکرد که چرا گفته بود بله. خب چه میگفت؟ اصلا او چرا در مورد مگس حرف زده بود؟ گفت "مگس زیاد شده" یا گفت "مگس زیاد میشه"؟ یادش نمیامد. خب انگار که چیزی نشده. باز هم منتظر میشم تا حرف بزنه.

در اتاق باز شد. مادر ها بودند. "حرفاتون رو زدید؟" دختر به پسر نگاه کرد. پسر گفت "بله". مادر با خنده گفت: "مبارکه" و بیرون رفت. عروس و داماد بیرون رفتند. در باز بود. مگس های پشت پنجره بالاخره در را پیدا کردند. آنها بیرون رفتند.

 

/ 25 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
(¯`·._ زينب _.·´¯)

داشتم رد ميشدم گفتم يه سلامی عرض شود شما ها چرا همتون کاملا غير فعال شدين؟؟؟ چرا کسی آپ نميزنه؟؟؟

سروش

سلام.... وبلاگت خيلي قشنگه.مثل بارون جنس رويا. خوشحال ميشم به من هم سر بزني... موفق باشي

ترنم

سلام پس کو آپی که به شتاب گفتی؟؟؟!!!!!!!

bahare

درووود.عجب!نمی دونم به نظر من که حرف خيلی زياده!شايدم من مثل الهه فکر می کنم!ولی خب برای شروع يک زندگی مشترک مگس واقعا ايده ی رمانتيک و جذابيه!

سهيل

سلام .... اين مگس ها از وبلاگ هم سر در ميان

مريم

سلام . باز خوبه که همين مگس باعث يه جنبو جوشی شد!وگرنه از اون دوتا که بعيد بود۱باز هم به غيرت مگس!

ترنم

نکنه مردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ديانا

سلام