حکايت عشاق

و از جمله حكايتها اين است كه عتبی گفته است: روزی با جمعی از اهل ادب نشسته بودیم و اخبار مردم ياد می ‌كرديم تا اينكه ما را حديث به اخبار عاشقان كشيد. هر يكي از ما حديثی می‌گفتيم و در ميان جماعت شيخی خاموش نشسته بود. آنگاه شيخ گفت: من از برای شما حديثی كنم كه هرگز مانند او نشنيده‌ايد گفتیم: ما را به سخنان نغز بنواز. شيخ گفت: من دختری داشتم. عاشق جوانی بود و ما نمی‌دانستيم و آن جوان نيز قنيه، دختر ابی عبيدة خزاعی را دوست می‌داشت و قنيه به دختر من مايل بود. روزی از روزها در مجلسی حاضر شدم كه آن جوان با قنیه در آن مجلس بود. قنيه اين بيت برخواند:

ترك مال و ترك جاه و ترك جان      در طريق عشق اول منزل است

آن جوان به او گفت: ای خاتون، اذن می‌دهی كه بميرم؟ قنيه از پشت پرده به او گفت: آری، اگر عاشق هستی بمير. آن جوان تكيه به بالين كرده چشم بر هم نهاد. چون دور قدح به او برسيد او را بجنبانيديم، ديدم كه او مرده است. ما را نشاط به حزن و اندوه بدل شد. همان ساعت از مجلس پراكنده شديم. چون من به منزل خود بازگشتم اهل خانه من سبب ديرآمدن من جويان شدند. من حكايت جوان به ايشان بگفتم. ايشان را اين حكايت عجب آمد. چون دختر من اين سخن را از من بشنيد از مجلس كه من نشسته بودم برخاسته به مجلس ديگر رفت. من برخاسته از پی او رفتم. او را ديدم بدانسان كه من حالت جوان بيان كرده بودم به بالين تكيه كرده. من او را بجنباندم ديدم كه در گذشته. پس ما به جنازه او مشغول شدیم. چون بامداد شد، جنازه بیرون بردیم. ناگاه در راه به جنازه سِيُمين برخورديم. من از آن جنازه جويان شدم. گفتند: اين جنازه قنيه است، كه او در ساعتی كه مرگ دختر من شنيده سر به بالين گذاشته مرده بود. پس آن سه جنازه را در يك روز به خاك سپرديم و اين عجيبترين حكايتهای عشاق است.

 

 

/ 18 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهزاد

کجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــايی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جواب سوالم را ندادی؟؟؟؟

(¯`·._ زينب _.·´¯)

حکايتم حکايتاي قديم. ميگم توهم بد فرم گير دادي به اين چيزاها. خوب برو بگيرشو هم خيال ما رو راحت کن هم خيال خودتو. ميگم اصن اسم وبتو عوض کن. يکي از بچه ها بود اسم وبش کلبه عاشقان بود که عوضش کرده ميخواي تو برو اسمشو ور دار برا خودت. هان؟ چطوره؟

يه غريبه

سلام عزیزم وبلاگت قشنگه من آپم سر بزن

مهزاد

من آپ کردم..بالاخره ....توام زود باش منتظرم

ترنم

ديديد مي گم اين فرزاد گير داده به اينجور ماجراها. سريالي اندر احوالات عشاق مي نويسه... به نظرم زينب هم حق داره .بگيرش بعد بيا اندر احوالات عيالواري برامون بنويس.. چطوره؟

عليرضا

چی تضاد آشکاری. نارنجی رنگی من خوشم نمياد و نوشته های تو از مدلی که دوست دارم.....

عليرضا

فکر کنم، رنگی که درست تر باشه!

مهزاد

سلام...کجايی نه اينجا را آپ می کنی نه سر ميزنی؟؟؟

شتابناک

سلام داداش .. خسته نباشی